تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نظام الحكومة النبوة المسمى التراتيب الادارية ( نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
( 1 )

آن كه براى شتر آواز مىخواند

عربها براى شتر حداء مىخواندند . در سنن نسائى از عبد الله بن رواحه روايت است كه در سفرى پيغمبر ( ص ) به من فرمود : پياده شو و ركاب را بجنبان ( يعنى حداء بخوان ) . عرض كردم : يا رسول الله اين را ترك كرده‌ام . عمر گفت : گوش بده و اطاعت كن . آورده‌اند : عبد الله بن رواحه ، خود را از شتر به زير افكند و گفت : « اللهم لو لا انت ما اهتدينا » . در سنن نسائى از عبد الله بن مسعود روايت است شبى كه پيغمبر ( ص ) صبحش در خواب ماند تا آفتاب زد ، تا صبح حداءخوانى با ما بود . در المسند ابى داود طيالسى از انس روايت شده كه انجشه براى شتر زنان و براء بن مالك براى شتر مردان آواز مىخواند و انجشه صدايش خوش بود و شتران سرعت گرفتند . پيغمبر ( ص ) فرمود : « يا انجشه رويدك بالقوارير » ؛ اى انجشه آهسته كه شيشه‌ها را نشكنى ! » ( 2 )

اسلحهء پيغمبر ( ص )

پيغمبر ( ص ) از همه اسلحه‌هاى مرسوم آن زمان استفاده مىكرد ؛ از آن جمله نه شمشير داشت كه هر يك را نامى نهاده بود و بعضى ده شمشير و بعضى يازده شمشير گفته‌اند . ابن الجوزى نوشته است كه پيغمبر ( ص ) شمشير را بر گردن حمايل مىكرد و آن چنان كه امروز مرسوم است ، بر كمر نمىبست . زرقانى در شرح المواهب « 1 » آورده است كه شبى در مدينه صدايى برخاست و مردم هراسناك به سوى آن صدا بيرون آمدند و پيغمبر ( ص ) شخصا بر اسب برهنهء ابو طليحه با شمشيرى بر گردن براى دريافت خبر صحيح رفت و بازگشت و فرمود : نترسيد ! اين روايت در صحيحين ، سنن ابى داود و جامع ترمذى آمده است . زرقانى گويد : پيغمبر ( ص ) در غزوهء احد بند شمشير را بر شانهء راست افكنده بود و شمشير زير بغل چپش قرار داشت . ابن سعد گويد : پيغمبر ( ص ) زره مىپوشيد و كمربندى چرمى از جنس قلادهء شمشير بر كمر مىبست و شمشير را حمايل مىنمود و سپر بر پشت مىافكند و شمشير و اسلحه‌اش زركوب و نقره‌كوب بود . پنج نيزه و چند حربه [ كارد دو تيغه‌اى كه دسته‌اش در وسط است ] و چند زره و كلاه‌خود داشت . ابن جماعه گويد : پيغمبر ( ص ) سه جبّه مخصوص داشت كه در جنگ ( زير زره ) مىپوشيد ؛ از آن جمله يكى سندس سبز نازك ، ديگر جبه‌اى با آستين تنگ ، و يك كمربند چرمى با سه حلقهء نقره بود . زرقانى در شرح المواهب گويد : اينكه
هامش
( 1 ) . همان ، ج 4 ، ص 335 .