مىتواند والى باشد ؟ اين را هم اضافه دارد كه حضرت ، براى ابن ام مكتوم از جاى برمىخاست . طبرى آورده است كه گفتهاند : هرگاه پيغمبر مىخواست چيزى را از وحى پنهان كند ، عتاب بر خويش را پنهان مىنمود . در شرح احياء العلوم « 1 » در باب اينكه اگر قرآن را براى گمراه كردن بخوانند حرام است ، آورده كه يكى از منافقان پيشنمازى مىكرد و پيوسته سورهء « عبس و تولى » را [ بعد از حمد ] مىخواند . عمر خواست وى را بكشد ؛ چون فعل وى را حرام و مايهء گمراه كردن مردم مىدانست . در شرح مجاجى بر مختصر ابن ابى حمزه ، به نقل از ابن فرحون آمده است كه جايز نيست پيشنماز همواره سورهء معيّنى را قرائت كند و قصدش اضلال مردم باشد . مثلا سورهء عبس يا آيهء جهاد را . « 2 »
( 1 ) مؤلف گويد : پدرم بر يكى از مريدانش عتاب نمود ، بر او تعريض كردند كه پيغمبر ( ص ) با هيچ كس ترشرويى نمىكرد و فقط مىفرمود : « ما بال اقوام . . . » يعنى چه شده است كه كسانى چنين و چناناند . . . ، من در جواب گفتم : مگر نه اينكه پيغمبر ( ص ) به ابو ذر فرمود : « در تو خصلتى از خصلتهاى جاهليت هست » و مگر نه اينكه بر ابن ام مكتوم روى ترش فرمود ؟ به هر حال ، رفتار پيغمبر ( ص ) با اشخاص ، به نسبت حال آن شخص متفاوت بود و با هر كس ، بر حسب منزلت و ايمانش سخن مىگفت . « 3 »
( 2 )
آيا پيغمبر ( ص ) به دست خود كسى را كشت ؟
پيغمبر ( ص ) به دست خود ابى بن خلف را در احد كشت و آن چنين بود كه حضرت ، حربه را از حرث بن صمّه گرفت و ضربتى بر گردن ابى بن خلف زد كه از اسب افتاد و دندهاش شكست . او را بردند و در منزل « سرف » بمرد . حافظ بابلى در سيرهء پيغمبر ( ص ) آورده است كه جز اين يك مورد ، كسى را به دست خود نكشته است . اصل اين مطلب از ابن تيميه است ؛ چنان كه زرقانى در شرح المواهب « 4 » نقل كرده است . خوارزمى در مفاتيح العلوم گويد : حربهاى كه پيغمبر ابى بن خلف را با آن كشت ، حربهاى حبشى بود موسوم به عنزه اهدايى نجاشى ، كه هرگاه پيغمبر ( ص ) براى نماز عيد خارج مىشد ، آن را پيشاپيش حضرت حمل مىكردند .
هامش
( 1 ) . شرح احياء العلوم ، ج 6 ، ص 517 .
( 2 ) . نيز ر . ك : ابن فرحون ، الغاز .
( 3 ) . طبرسى در مجمع البيان ، ج 10 ، ص 437 از امام صادق ( ع ) روايت كرده است كه اين آيات ، نه درباره پيامبر ( ص ) ؛ بلكه درباره يكى از قريش تازه مسلمان نازل شد كه با ابن ام مكتوم در مسجد برخورد شايستهاى نكرده بود ، م .
( 4 ) . زرقانى ، شرح المواهب ، ج 1 ، ص 56 ؛ ج 2 ، ص 54 ؛ ج 4 ، ص 304 .