چندين روز بدين بر آمد ، عثمان بن مظعون با خود انديشه كرد و گفت : در حميت و مسلمانى روا نباشد كه اصحاب پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله و سلّم در بلا و شدّت باشند و من در جوار كافرى مشرك در امن و استراحت باشم . آنگاه برفت و وليد بن مغيره را گفت : اى وليد ، من جوار تو را ردّ كردم و از زينهار تو بيرون آمدم . وليد گفت : تو را چه سبب است ؟ مگر كه ترا برنجانيدهاند ؟ گفت : نه ، و ليكن من به جوار حق راضى شدم ، چون ديگر صحابهء پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله و سلّم پناه به وى بردم . مرا جوار كسى ديگر به كار نمىآيد . چون عثمان چنين بگفت ، وليد برنجيد ، گفت : اكنون چون قريش جمع آمده باشند ، بيا و جوار مرا رد كن . عثمان گفت : شايد چون قريش در حرم جمع آمدند . وليد آن جايگاه حاضر شد ، عثمان برفت و گفت : اى قريش بدانيد كه من جوار وليد را رد كردم و از زينهار وى بيرون آمدم و پناه به حق تعالى گرفتم و اتفاق ، لبيد بن ربيعه كه شاعر بود ، آن روز بيامده بود به مكه و قريش بر سر وى جمع آمده بودند و او اشعار خود پيش ايشان مىخواند تا به آن جا رسيد كه گفت : ألا كلّ شىء ما خلا الله باطل . عثمان بن مظعون گفت : صدقت ، راست گفتى كه هر چيز جز خداى است همه را روى در فناست . بعد از آن ديگر ، آن بر خواند و گفت : و كلّ نعيم لا محالة زائل ، عثمان او را گفت : كذبت ، دروغ گفتى كه نعيم بهشت هرگز زايل نشود . چون عثمان چنين بگفت ، لبيد برنجيد و گفت :
اى قريش ، شايد كه مرا رنجانند پيش شما و مرا به دروغ باز دهند . پس از وى عذر خواستند و گفتند : تو از سخن وى مرنج كه او مردى نادان است و نه بر دين و ملت ماست . عثمان جواب ايشان باز داد ، يكى برخاست و مشتى بر چشم عثمان زد چنان كه يك چشم وى تباه شد . وليد بن مغيره آنجا بود و گفت : اى عثمان ، ديدى كه چه كردى ؟ جوار مرا ردّ كردى ، لاجرم تو را بزدند و چشم تو را تباه كردند . عثمان گفت :
باكى نيست ، كاشكى آن يك چشم ديگر از آن من در راه حق چنين تباه شدى و ميان عثمان و وليد خويشى بود ، ديگر او را بر وى شفقت آمد و گفت : اى عثمان ، اگر
الهجرة إلى الحبشة ( مهاجرت به حبشه ) ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: محمد بن فارس الجميل
ص١٨١