تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الهجرة إلى الحبشة ( مهاجرت به حبشه ) ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
علماى ايشان حاضر كرده بودند و مصاحف‌هاى تورات و انجيل بگسترانيده بودند . چون صحابه در شدند ، نجاشى روى بديشان كرد و گفت : اى قوم ! اين چه دين است كه شما آن را بر پاى داشته‌ايد ؟ از ميان قوم جعفر بن ابى طالب به سخن در آمد و گفت : اى پادشاه ، بدان كه ما از قومى از اهل جاهليت بوديم و بتان را مىپرستيديم و مردار همى خورديم و ارتكاب فواحش مىكرديم و قطع ارحام و رنجانيدن خاص و عام و ظلم بر ضعيفان و حيف بر همسايگان كار و عادت ما بود تا حق تعالى بر ما رحمت كرد و از ميان قوم كسى را بر انگيخت و او را به رسالت به ما فرستاد كه وى را به نسب و حسب از همه معروف‌تر و به صدق و امانت از همه مشهورتر ، ما را به توحيد و عبادت خداوند تعالى فرمود و از پرستيدن بتان ما را منع كرد و بر جملهء مكارم الاخلاق ما را حثّ كرد و از جملهء فواحش ما را نهى كرد و قرآن كلام الله بر ما مىخواند و احكام شريعت ما را مىآموخت ؛ آن‌گه از ميان قوم ، ما تصديق وى نموديم و متابعت وى مىكرديم و به دين وى در آمديم و ترك بت‌پرستيدن بكرديم و آنچه وى ما را مىفرمود به جاى آورديم . پس قوم بر ما تعدّى كردند و دست ظلم و ستم بر ما بگشودند و پيوسته ما را مىرنجانيدند و در فتنه و بلا مىافكندند تا چون پيغمبر ما ، عليه السلام ، حال بدان صفت ديد ما را دستورى داد تا هجرت نموديم و به ولايت تو در آمديم و اين جايگاه مقام ساختيم تا حق تعالى فرجى فرستد . اكنون ، قوم چون بدانستند كه ما را اين جايگاه خوش است و تو را با ما نظر عنايت است ، حسد بردند و اين رسولان بفرستادند تا تو ما را به دست ايشان باز دهى و ايشان ما را به مكه برند و ديگر باره ما را در بلا و فتنه افكنند . چون جعفر اين سخن بگفت ، نجاشى گفت : هيچ دانى از اين قرآن كه محمد به شما آورده است ؟ گفت : بلى . نجاشى گفت : برخوان . جعفر آغاز كرد و آواز برداشت و گفت :
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، كهيعص ( 1 ) ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا ( 2 ) إِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفِيًّا