تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الهجرة إلى الحبشة ( مهاجرت به حبشه ) ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
وقتى وارد شدند ، نجاشى پرسيد : چه كسى آن كلمه را گفت ؟ جعفر گفت من بودم . نجاشى گفت تكرار كن و جعفر تكرار كرد . مسلمين هنگام ورود سلام دادند و سجده نكردند . عمرو عاص و عماره به نجاشى گفتند : نگفتيم ! ؟ نجاشى رو به مسلمانان كرد و گفت به من بگوييد چه انگيزه‌اى شما را به اينجا آورده است و كارتان چيست ؟ چرا نزد من آمده‌ايد ؟ شما نه تاجريد و نه گدا ؛ اين پيغمبر شما كه خروج كرده كيست ؟ چرا به من مثل ديگران سجده نكرديد و در باب عيسى نظرتان چيست ؟ جعفر كه سخنگوى قوم بود ، برخاست و گفت سه مطلب دارم كه اگر راست بود مرا تصديق كن و اگر دروغ بود ، مرا تكذيب نما . نجاشى به نمايندگان قريش گفت : فقط يكى از شما حرف بزند و ديگرى خاموش باشد . عمرو عاص گفت من ( از طرف قريش ) سخن مىگويم . نجاشى خطاب ( به جعفر ) گفت : اى مرد تو حرف بزن . جعفر ( خطاب به نجاشى ) گفت : از اين مرد بپرس كه آيا ما برده‌ايم كه بايد به اربابمان برگردانده شويم ؟ عمرو گفت : خير ، آزاده و محترم‌اند . جعفر ( خطاب به نجاشى ) گفت : از اين مرد بپرس آيا ما خونى ريخته‌ايم كه بايد به صاحب خون يا وارث مقتول تحويل داده شويم ؟ عمرو گفت حتى يك قطره خون نريخته‌اند . جعفر ( خطاب به نجاشى ) گفت : از اين مرد بپرس كه آيا ما اموال مردم را گرفته و خورده‌ايم ؟ نجاشى افزود : اگر يك قنطار طلا هم بدهكار هستند بر عهده من . عمرو گفت : يك قيراط هم بدهى ندارند . نجاشى گفت : پس از اينها چه مىخواهيد ؟ عمرو گفت : ما همه يك كيش داشتيم و امورمان يكسان بود ، آنان آيين پدرى را ترك كردند و ما بر آن باقى مانديم .
الهجرة إلى الحبشة ( مهاجرت به حبشه ) ( فارسى ) — صفحة 105 | محمد بن فارس الجميل / عليرضا ذكاوتى