تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الهجرة إلى الحبشة ( مهاجرت به حبشه ) ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
بفرستند كه ما را از سرزمين خود بيرون كند و به قريش برگرداند . پس عمرو عاص و عبد اللّه بن ابى ربيعة را با هدايايى براى نجاشى و بزرگان دينى پيرامون او ، جدا جدا فرستادند . بىآنكه كسى را جا گذاشته باشند . و گفتند پيش از آنكه صحبت كنيد ، هديه‌ها را بدهيد و هرگاه بتوانيد مهاجران را پيش از آنكه نزد نجاشى سخن بگويند برگردانيد ، همين كار را بكنيد [ يعنى قريش ترجيح مىدادند ، تبليغات مسلمين به گوش نجاشى و اطرافيان و بزرگان حبشه نرسد ] پس عمرو و عبد اللّه بن ابى ربيعه گفتند : اى فرمانروا ! جوانانى كم خرد از ما ، كيش و قوم خويش را رها كرده ، به دين تو هم در نيامده ، بلكه بدعتى آورده‌اند كه ما سابقه‌اش را نداريم . به سرزمين تو پناه آورده‌اند ، ما از سوى پدران و عموها و بستگان اينان ، نزد تو آمده‌ايم تا آنها را بازگردانى كه خود ، ايشان را بهتر مراقب خواهند بود . اين مهاجران ، مسيحى نيستند كه از ايشان دفاع كنى . نجاشى خشمگين شد و گفت : نه ، به خدا من آن‌ها را باز نخواهم گرداند تا اينكه كلامشان را بشنوم و در امر ايشان نظر كنم زيرا اينان به من پناه آورده‌اند و درگاه ما را به جاهاى ديگر ترجيح داده‌اند ؛ پس اگر آن طور هستند كه قريش مىگويند بازشان مىگردانم ، در غير اين صورت حفاظتشان مىكنم و در اختيار قريش قرار نمىدهم . پس نجاشى ، فردى به سراغ مسلمانان فرستاد و هيچ چيز بر عمرو عاص و عبد اللّه ابى ربيعه ناخوشايندتر از اين نبود كه نجاشى كلام مسلمانان را بشنود . وقتى فرستادهء نجاشى نزد مسلمانان رسيد با خود گفتند : چه بگوييم ؟ به خدا آنچه را به حقانيت مىشناسيم خواهيم گفت ، هرچه مىخواهد بشود . پس وقتى بر نجاشى وارد شدند ، سخنگوى ايشان جعفر بود . نجاشى پرسيد : شما به چه دينى هستيد كه دين پدران خود را ترك كرده و يهودى يا مسيحى نيز نشده‌ايد ؟ جعفر گفت : اى فرمانروا ! ما مردمى مشرك بوديم ، بت پرست و مردار خوار ، بد رفتار و تباهكار كه خون ريختن