شده و قطب الملّة و الدّين راوندى رحمه اللّه در كتاب « خرايج » روايت كرده ، و مضمون آن را صاحب « كفاية المؤمنين » به قيد عبارت درآورده ، و شيخ مفيد و غير او در كتب خود ذكر نمودهاند اكتفا مىنماييم .
[ حكايت يعقوب بن يوسف ضرّاب و آن پيرزن ]
صاحب كتاب « خرايج » مىگويد : از آن جمله است آنچه روايت كردهاند از يعقوب بن يوسف ضرّاب كه از بنى غسّان بود كه گفت : وقتى از اصفهان متوجّه مكّهء معظّمه - زادها اللّه تعظيما و تكريما - بودم ، و در آرزوى وصول به آن مكان شريف طىّ مراحل و قطع منازل مىنمودم ، تا در عشر اخير از شهر ذى القعدة الحرام سنهء ثمانين و مأتين الهجريّة بدان مقام ذى احترام رسيدم ، و با جمعى از رفقاى بلد به طلب خانه جهت نزول مىگرديدم ، تا در سوق الليل به سرايى درآمدم كه آن را دار الرّضا مىگفتند ، و در آن منزل عجوزهاى سمراء ( يعنى : گندمگون ) خميده قامت ديدم ، از او پرسيدم كه صاحب اين سراى دلگشاى تويى ؟ پيرزن گفت : من خادمه و محكومهء ايشانم ، و مرا حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام در اين سراى سعادت انتما مسكن داده ، پس به رخصت آن عجوزه با رفقا در آن منزل نزول كرديم ، و بعد از استقرار خاطر به نزول آن مقام ، متوجّه مسجد الحرام شديم ، و طواف به جاى آورديم ، و متوجّه منزل شديم ، چون به نزديك دار الرّضا رسيديم ، در گشوده گرديد و ندانستيم كه گشايندهء آن باب كه بود ؟ و روشنى چراغى مشاهده گرديد ، با آنكه روز بود پس به درون سراى درآمديم ، جوانى گندمگون كه از كمال رياضت جمال خورشيد مثالش مايل به زردى مىنمود و از ناصيهء مباركش آثار عبادت و علامات زهادت لايح بود ،
سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ
« 1 » ديدم كه توجه به جانب غرفهاى نمود كه آنجا مىبود ، يعقوب بن يوسف گفت : خواستم كه به خدمت آن جوان روم و زمانى از
هامش
( 1 ) . سورهء فتح آيهء 29 .