مكان رسيد ، يكى از حضّار از او پرسيد كه : برادرش جعفر چگونه كسى است ؟ احمد را حال متغيّر گرديد ، و گفت : جعفر كيست كه كسى نام او را با نام ابو محمّد عليه السّلام مقرون سازد ؟ او فاسق و شارب الخمر بود ، و در نظر مردم در نهايت بىقدرى و بىاعتبارى ! من در سامرّه بودم كه آن حضرت ( يعنى : امام حسن عليه السّلام ) بيمار شد ، و خليفه را خبر كردند ، پدرم را مأمور ساخت كه به ديدنش رود ، و پنج كس را از خدمهء خاصّ خليفه به امر خليفه بر در خانهء آن حضرت موكّل ساخته بودند ، كه از حال طبيبان و معالجان و از حال آن حضرت باخبر باشند ، و صبح و شام خبر او را به خليفه رسانند ، و در روز آخر قاضى القضات را با جمعى كثير از علماء و فضلاء به خانهء آن حضرت فرستاد ، كه در وقت وفاتش حاضر باشند ، و چون خبر فوتش بيرون آمد ، بازارها و دكّانها بسته شد ، و خلق بىاندازه از سوار و پياده بر در خانهء آن حضرت حاضر شدند ، و آن روز سرّ من رأى از شورش و غوغا و آه و وا حسرتا ، و فرياد و فغان ، و نالهء زنان و مردان از روز قيامت نشان مىداد ، و چون نعش آن حضرت را گذاشتند ، كه بر او نماز گذارند ، عيسى بن متوكّل پيش آمده روى آن حضرت را گشود ، تا علويان و عباسيان و ساير بنى هاشم بدانند كه آن حضرت به اجل طبيعى ، رحلت كرده ، و محضرى در آن باب نوشتند و چون از دفنش فارغ گشتند برادرش جعفر به نزد پدرم آمده ، گفت : توقّع دارم كه مرتبهء برادرم را به من عطا كنى ، و من سندى مىدهم كه هر سال بيست هزار دينار به شما برسانم ، و پدرم چون اين سخن از او شنيد ، با او به عنف سخن گفت ، و او را از نزد خود راند ، و در آن حال مىگفت : اى احمق ! تو را مگر خبر نيست كه با آنكه خليفه تيغ قهر و غضب برهنه ساخته بود ، كه هر كس پدر و برادر تو را امام و جانشين رسول خدا داند ، به شمشير خشم و كين او را به قتل رساند ، نتوانست كه اين امر را از او بگرداند ، و قدرت نيافت بر آنكه مردمان را از تردّد به نزد او بازدارد ، اگر تو را نزد شيعيان پدر تو آن قدر و اعتبار هست كه او را بود چه حاجت است ، كه زر بدهى و مرتبه او را به زر
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 571
مساهمون: مير لوحى
ص٥٧١