دستش را گرفته او را بر جاى خود نشانيد و خود در يك طرف از روى ادب نشست ، و در اثناى مخاطبه با او « جعلنى اللّه فداك » مىگفت ، و من دم به دم بر تعجّب مىافزودم ، زيرا كه پدرم با هيچ كس به اين طريقه و روش سلوك ننموده بود مجملا احمد بن عبيد اللّه گفت كه : چون آن حضرت عزم رفتن فرمود ، پدرم مشايعتش نمود ، و انيسان و مصاحبان و غلامان خاصّ را همراه كرد ، پس از يكى پرسيدم كه : اين كه بود ؟
گفت : اين حسن بن على است ، كه معروف است به ابن الرّضا ، تعجب زياده شد مرا و متفكر بودم و از اين فكر به در نمىرفتم ، تا پدرم به رسم عادت چون از نماز خفتن فارغ گرديد ، به نوشتجاتى كه از خليفه به او رسيده بود ، يا به خليفه مىنوشت مشغول گرديد ، نزدش نشستم ، گفت : اى احمد ! حاجتى دارى ؟ گفتم : بلى ! اگر اجازت دهى سؤال نمايم ، گفت : بگوى .
گفتم : اين مردى كه امروز به نظر درآوردم ، كه اين همه با او به اجلال و اكرام عمل نمودى و در زمان مكالمه « فداك ابى و امّى » مىگفتى كه بود ؟ گفت : اى پسر ! اين سرور و امام رافضيان ، حسن بن على عليه السّلام است كه در ميان مردمان به ابن الرّضا مشهور است ، و بعد از اين سخن ، پدرم ساعتى سكوت اختيار نمود ، و زمانى خاموش بود ، و بعد از آن سر برآورده ؛ گفت : اگر از خلفاى بنى عبّاس امامت و خلافت زايل شود ، و اين منصب عالى از دست ايشان به در رود ، كسى از بنى هاشم كه مستحقّ اين مرتبهء عاليه باشد به غير از او نيست ، به سبب علم و فضل و زهد و صلاح و عبادت و عفاف و اخلاق حميده و صفات پسنديدهاى كه در او جمع است ، اگر به خدمتش مشرف شوى ، تو را يقين حاصل شود كه امروز بهتر از او كسى در عالم به هم نمىرسد ، من به سبب آنچه از پدرم شنيده بودم ، هميشه متفحّص احوال او بودم ، هيچكس را از دوست و دشمن و علماء و فقهاء و اكابر و اعيان نديدم كه نام او را به تعظيم نبرد ، و او را افضل و اعلم و ازهد نداند ، چون سخن احمد بن خاقان به اين
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 570
مساهمون: مير لوحى
ص٥٧٠