تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
مليكه دختر يشوعاى پسر قيصرم كه پادشاه روم است و مادرم از نسل حواريين است و نسبش منتهى مىشود به شمعون الصفا وصى عيسى ، جدّم قيصر خواست كه مرا به پسر برادر خود به زنى بدهد و من در سن سيزده سالگى بودم پس در قصر خود فراهم آورد سيصد تن را از نسل حواريين و از قسّيسان و رهبانان ، و از صاحبان عظمت و شوكت هفتصد مرد را ، و از اميران لشكر و قائدان عسكر و نقيبان سپاه و پادشاهان عشاير چهار هزار كس را و تخت مرصّعى كه مكلّل به انواع جواهر بود ، در صحن قصر حاضر ساختند و بر فراز چهل پايه نصب كردند و چون برادرزادهء قيصر بر آن تخت برآمد و بر دورش صليبها چيده شد و اساقفه ايستادند و اسفار انجيل را گشودند ، به يك بار صليبها ساقط گرديد ، و پايهاى تخت از هم بدر رفت و تخت از هم فرو ريخت و برادرزادهء قيصر بر زمين افتاد و رنگ اساقفه متغير گرديد و فرائص ايشان بلرزيد ، پس مهتر و سرور ايشان به جدّم گفت : اى ملك ! از ما درگذران و ما را معذور دار كه اين نامباركيها دلالت بر زوال دولت دين مسيحى و مذهب ملكايى دارد جدّم اين امور را به فال بد گرفت و فرمود كه : ستونها و پايهاى تخت را برپا كنند و صليبها را بردارند و برادرزادهء ديگرش را بيارند و مرا به عقد نكاح او درآرند و چون بفرمان خواستند عمل نمايند باز آن حادثه روى نمود و مردم پراكنده شدند ، و جدّم غمناك برخاست و پرده‌ها را آويختند و من در آن شب مسيح و شمعون و چندين تن از حواريين را در خواب ديدم كه در قصر جدّم فراهم آمدند و منبرى از نور نصب كردند كه بر آسمان فخر و نازش داشت از روى بلندى و ارتفاع ، در موضعى كه تحت جدّم را در آن موضع نصب كرده بودند و درآمد محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و داماد و وصى او و چندين تن از فرزندان او عليهم السّلام . پس پيش رفت مسيح و معانقه نمود با آن حضرت ، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با مسيح گفت كه : يا روح اللّه ! آمده‌ام كه خواستگارى كنم از وصىّ تو شمعون دختر او مليكه را