آن كه آن مرد نخاس اراده نمايد كه كنيزى را كه صفتش چنين و چنين باشد و دو جامهء حرير محكم بافته در بر او باشد بر خريداران عرض كند و آن كنيز ابا نمايد از آن كه او را بر خريداران عرض كند و راضى نشود كه كسى دست بر او گذارد و بشنوى كه در پس پرده به زبان رومى چيزى مىگويد ، پس بدان كه مىگويد : وا هتك سرّاه ، پس يكى از خريداران گويد كه : من سبب عفّتى كه اين اسير دارد او را به سيصد دينار مىخرم و آن اسير به زبان عربى گويد كه : بر مال خود بترس كه اگر به زىّ سليمان پيغمبر ظاهر گردى و به حشمت او خود را بنمايى كه مرا در باب خريدارى تو رغبتى رو نخواهد داد ، و نخاس گويد : اين حيله چيست ؟ به غير از فروختن چاره نيست ، و آن كنيز گويد :
شتاب منماى كه خريدارى كه مقرّر شده مىرسد ، پس در آن زمان با عمرو بن يزيد بردهفروش بگوى كه : با من مكتوبى است لطيف كه يكى از اشراف به زبان رومى و خط رومى نوشته و در آن مكتوب وصف كرم و سخاى خود نموده ، اين مكتوب را به او بنما تا در اخلاق و اوصاف صاحب مكتوب تأمّل نمايد اگر به خريدارى او مايل شود من وكيلم در خريدن ، بشر مىگويد كه : امتثال فرمان نمودم و آنچه آن حضرت فرموده بود همه ظاهر گرديد ، چون آن كنيز مكتوب امام را ديد سخت گريست و گفت : به عمرو بن يزيد كه : مرا به صاحب اين نامه بفروشيد و قسمهاى مغلظه به زبان آورد كه اگر مرا به صاحب اين مكتوب نفروشيد خود را بكشم .
بشر گفت كه : سختگيرى در بها كردم تا بر آن مبلغى كه امام عليه السّلام داده بود بها قرار يافت و زر داده كنيز را به منزل آوردم ، و او شكفته و خندان بود ، و هر زمان مكتوب را از جيب بيرون مىآورد و مىبوسيد و بر چشم مىگذاشت و بر روى خود مىماليد ، پس از روى تعجب گفتم : مىبوسى مكتوبى را كه صاحبش را نمىشناسى ؟
گفت : اى ناتوان فروماندهء ضعيف معرفت ! كه محلّ و مكان اولاد پيغمبران را نشناختهاى ، گوش به من دار و فارغ ساز دل را از فكر اغيار تا تو را آگاه سازم ، من
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 538
مساهمون: مير لوحى
ص٥٣٨