بشر گفت : عجب است كه تو روميّهاى و زبان تو عربى است ! گفتم : جدّم حريص بود بر آنكه مرا تعليم آداب حاصل گردد ، زنى كه زبان رومى و عربى هر دو مىدانست مقرّر كرده بود كه تردّد مىنمود نزد من و عربيّت به من افاده مىنمود تا زبان من به عربى قائم شد .
بشر روايت كرد كه : چون به سرّ من رأى مراجعت نمودم و او را به خدمت امام عليه السّلام رسانيدم ، آن حضرت با او گفت كه : چگونه خداى تعالى به تو نمود « 1 » ارجمندى اسلام را و خوارى نصرانيّت را ؟
او گفت : چگونه وصف كنم براى تو ، اى فرزند رسول خدا ! چيزى را كه تو به آن داناترى از من ؟
امام عليه السّلام فرمود كه : مىخواهم تو را گرامى دارم ، چه چيز نزد تو دوستتر است ؟
ده هزار دينار يا بشارت مر تو را به شرف ابد ؟
گفت بلكه بشارت ، مرا دوستتر است .
امام عليه السّلام فرمود : بشارت باد تو را به فرزندى كه مالك خواهد شد شرق و غرب دنيا را ، و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد آنچنان كه پر شده باشد از ظلم و جور .
گفت : از كه اين فرزند مرا خواهد بود ؟ آن حضرت فرمود كه : از آن كسى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تو را از براى او خواستگارى نمود در فلان شب از شبهاى فلان ماه از ماههاى فلان سال ، آيا به خاطر دارى كه تو را به كه تزويج نمود مسيح و وصىّ او ؟
گفت : بلى ، به پسر تو ابى محمّد عليه السّلام .
امام فرمود كه : آيا مىشناسى او را ؟
گفت : بلى ، چون نشناسم ؟ حال آنكه تا مسلمان شدهام به دست حضرت سيدة
هامش
( 1 ) . نمود : نشان داد و آشكار كرد .