كه دعواى امامت و خلافت كنى ؟ مگر عالميان نمىدانند كه تو بنده و بندزادهء بنى معقلى ؟ و اگر [ تو ] از اولاد سليط مىبودى ، آخر بندزادهء ما بودى ، ابو مسلم گفت :
يا امير المؤمنين ! من كيستم كه به سبب من تا به اين مرتبه در غضب مىروى ؟ ابو جعفر گفت : تو آنى كه دعواى خدايى كردى ، و چون [ سخن ] به اين مقام رسيد ، دست بر دست زد ، و آن چهار تن با شمشيرهاى برهنه از آن حجره بيرون آمدند ، ابو مسلم پيش دويده در پاى ابو جعفر افتاد كه پايش را ببوسد و در آن حالت خواست بگويد : يا امير المؤمنين ! گفت : يا رسول اللّه ! الامان ! ابو جعفر لگدى بر سرش زده و گفت :
« ويلك ، يا عدوّ اللّه ! أ لم تفرق بين امير المؤمنين و رسول اللّه ؟ » يعنى : « واى بر تو اى دشمن خدا ! ، آيا تو فرق نكردى ميان امير المؤمنين و رسول اللّه ؟ » پس شمشيرها در او گذاشتند ، ابو مسلم گفت : وا نفساه ! ، ابو جعفر لگد ديگر بر سرش زده گفت : « يا بن الخبيثة ! فعال الجبّارين و جزع الصبيان » ؟ يعنى : « اى پسر خبيثه ! به فعل گردنكشان اقدام مىنمايى ، و جزع كودكان پيش مىآورى ؟ » ابو مسلم گفت : « أبقنى لعدوّك يا امير المؤمنين ! » يعنى : « باقى گذار مرا از براى دفع كردن دشمنانت ، اى امير المؤمنين ! » ، ابو جعفر گفت : « و أىّ عدوّ أعدى منك » ؟ يعنى : كدام دشمن از تو دشمنتر است ؟
آخرين سخنش اين بود ، پس شمشيرها پياپى شده كارش به اتمام رسيد ، ابو جعفر در آن حال اين ابيات مىخواند ، بيت :
زعمت أنّ الدّين لا ينقضى * فاكتل بما كلت أبا مجرم
اشرب كئوسا كنت تسقى بها * أمرّ فى الحلق من العلقم
حتى متى تضمر بغضا لنا * و أنت فى الناس بنا تنتمى
فتدّعى الأمر و من بعده * تزعم حلّ الإله بمجرم
بعد از آن فرمود كه : او را در آن بساطى كه بر سر آن كشته شده بود ، پيچيده در