ابو جعفر ، عثمان بن نهيك را با سه سرهنگ ديگر در حجرهاى كه در پهلوى مجلس او بود مسلح نشانيد و سفارش نمود كه چون ابو مسلم حاضر شود و من سه نوبت دست بر دست زنم بيرون آمده كارش بسازيد ، چون ابو مسلم حاضر شد ، ابو جعفر با او خطاب كرده گفت : يا بن اللخناء ! ياد دارى كه با من چه كردى در زمان برادرم ؟ بر تو سلام كردم جواب ندادى ، و شيعهء ما و پسر شيعهء ما سليمان كثير را در حضور من كشتى و چون برادرم فوت شد خواستى خلافت را كه حقّ من بود به پسر عمّم عيسى بن موسى دهى و آمنهء بنت على كه عمهء من است خواستگارى نمودى و زعمت آن بود كه همسر اويى و مرا پسر سلامه خواندى ؟ ابو مسلم گفت : اى امير المؤمنين ! من آن كسم كه ظاهر كردم دولت شما را و تمهيد نمودم از براى شما امر شما را ، ابو جعفر گفت : يا بن الخبيثة ! اين از آن جهت بود كه خداى تعالى مىخواست اظهار دعوت ما را و نصرت دولت ما را و ردّ حق ما را به سوى ما ، و اگر كنيزك سياهى به جاى تو مىبود آنچه از تو ظاهر شد از او به ظهور مىرسيد ، يا بن الفاعلة ! خود را در نسب به ما ملحق ساختى و غرضت آن بود كه دعواى امامت و خلافت كنى ؟ مگر عالميان نمىدانستند كه تو بنده و بندزادهء بنى معقلى ؟ و اگر تو از اولاد سليط مىبودى آخر بندزادهء ما بودى ، ابو مسلم گفت : يا امير المؤمنين ! من كيستم كه به واسطهء من تا به اين مرتبه در غضب مىروى ؟ ابو جعفر گفت : تو آن كسى كه دعواى خدايى كردى ، چون سخن به اين مقام رسيد دست بر دست زد ، آن چهار تن با شمشير برهنه از آن حجرهها بيرون آمدند ، ابو مسلم پيش دويده در پاى ابو جعفر افتاد كه پايش ببوسد ، و در آن حال خواست بگويد : يا امير المؤمنين ! گفت يا رسول اللّه ! الامان ! ابو جعفر لگدى بر سرش زده گفت : ويلك يا عدوّ اللّه ! أ لم تفرق بين امير المؤمنين و رسول اللّه ؟ يعنى : واى بر تو اى دشمن خدا ! آيا فرق نمىگذارى ميان امير المؤمنين و رسول اللّه ؟ پس شمشيرها در او گذاشتند ، ابو مسلم گفت : وا نفساه ! ابو جعفر لگدى ديگر بر سرش زده گفت :
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 309
مساهمون: مير لوحى
ص٣٠٩