مكن و به موضعى فرود آر كه آب و آبادانى نباشد چون نامه برسيد حر به حسين عليه السّلام داد حسين عليه السّلام فرمود بگذار تا در اين قرى جائى نزول كنم كه عيال و اطفال با منند و طاقت تشنگى ندارند . حر گفت حكم امير اين است كه خواندى حسين عليه السّلام براند و به كربلا فرود آمد و حر نيز در مقابل او فرود آمد .
چون روز شد آن روز پنجشنبه دوم محرم بود رسول عبيد اللّه زياد برسيد با نامهاى كه كار بر حسين سختگير تا به درد آيد در وقتى كه كتاب من به تو رسيد ، و او را مگذار مگر در زمينى كه در او گياهى نباشد در غير حصار و غير آب و من امر كردم رسول خود را كه از تو جدا نشود و ملازم تو باشد تا به نزد من آئى با انقياد امر من و السّلام .
فصل اول فى نزول الحسين عليه السّلام بكربلا
چون به كربلا نزول كرد عمر سعد برسيد با چهار هزار مرد به نينوا فرود آمد و اين در سال احدى و ستين بود از هجرت رسول و رؤساء را آنجا حاضر كرد و هر كس را مىگفت كه نزد حسين برو به رسالت كه اينجا به چه كار آمدهاى ملعونان قبول نمىكردند و مىگفتند ما جمله نامههاى نوشتهايم و او را خوانده به آخر كثير بن عبد اللّه الشعبى كه از فتاكان عرب بود قبول كرد او از اعادى خاندان رسول بود لعين گفت همين ساعت سر حسين به تو آورم .
چون برسيد ابو ثمامه در پيش آمد و گفت شمشير به من ده و پيش امام رو گفت نه گفت قبضهء شمشير نگاهدارم تو سخن بگو گفت نه ملعون رسالت نگذارده بازگرديد عمر سعد مرة بن قيس حنظلى را فرستاد حسين عليه السّلام گفت اهل اين شهر مرا به نامهها خواندند اگر كارهاند بازگردم .
عمر سعد اين حال به عبيد اللّه زياد نوشت جواب فرستاد كه : الان اذا علقت مخالبنا فيه يرجو النجاة و لات حين مناص . اين زمان ناخنهاى مادر او بند شد اميد نجات دارد حال آنكه او را در اين وقت گريزگاهى نيست پس بنوشت كه از حسين و اصحاب او از براى يزيد بيعت بستان و پيش ما فرست تا آن چه صلاح باشد ما خود كنيم و الّا سر او و اصحاب او نزد ما فرست .
عبيد اللّه زياد به مسجد جامع رفت و گفت منادى كردند كه مردان جمله با سلاح از