تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
تو را مىبايد رفتن كه نامه‌هاى اهل كوفه هر روز مىرسد و حجت رعيت بر ما لازم و مؤكد مىگردد . و مسلم متوجه كوفه شد چون به كوفه رسيد به خانهء مختار بن ابى عبيده ثقفى فرود آمد و رؤسا و امراى كوفه به خدمت او جمع آمدند و اعزاز و اكرام كردند و نامهء حسين بخواندند و بر سر نهادند و خبر رسيدن مسلم به نعمان بن بشير كه والى عراق بود از قبل يزيد و منزل او در قصر الاماره بود رسيد . روز دوم از رسيدن مسلم هجده هزار مرد از كوفه بر حسين بيعت كردند بدست مسلم كه نصرت حسين عليه السّلام كنند و او را بدست دشمن بازندهند و اگر محتاج قتال باشد قتال كنند ، نعمان بشير از قصر به زير آمد و بر منبر رفت و بسيارى تهديد كرد كه لشكر به شام بس گران است و يزيد سلطان وقت مبادا كه عتابى و آسيبى به شما رسد . عبد اللّه بن حضرمى نعمان را گفت : الملك عقيم ، مسلم را بگير و بكش نعمان مردى نيك سيرت بود از اين معنى ابا كرد و نامه به يزيد نوشت و اعلام رسيدن مسلم كرد . يزيد چون نامه بخواند عبيد اللّه زياد را بدين كار نصب كرد آن لعين در بصره حاكم بود و منشور عراق از بهر او نوشت عبيد اللّه برادر خود عثمان را در بصره خليفه گردانيد و خود با لشكر گران قصد كوفه كرد . چون به كوفه رسيد روى را ببست به رسم عرب مردم گمان بردند كه حسين عليه السّلام است ترحيب مىكردند و تهنيت مقدم مىگفتند لعين به تازيانه اشارت مىكرد جمعى گفتند اين طريق حسين نباشد چون به در قصر الاماره رسيد روى باز كرد و گفت چند گوئيد يا بن رسول اللّه منم عبيد اللّه زياد امير يزيد مرا به اين شهر فرستاده و در قصر الاماره رفت و رؤساء ولايت با او در قصر رفتند لعين روى بگشود و گفت آنچه به من خواستيد كردن من با شما بكنم جمله از خوف دستها بر او بدادند و بيعت كردند . او خطبه بخواند و بعد از خطبه گفت يزيد ولايت عراق به من داد تا با هواخواهان او احسان كنم و هر كه در او عاصى شود سرش بردارم و به وى فرستم و منادى زد كه هر كه دشمنان يزيد را در خانه دارد بايد كه بدست من دهد و الّا خانهء او را بسوزانم و او را بكشم و مال او را به تاراج دهم . مسلم از خانهء مختار به خانهء هانى بن عروه رفت و هانى اگر چه از عبيد اللّه زياد خائف بود اما از سر اعتقاد او را جاى داد و عبيد اللّه را مقبل نام ( معقل ) غلامى بود او را به جاسوسى فرستاد تا از جمله شيعيان خبر مسلم مىپرسيد چون احوال مسلم بدانست او را