تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
تن از مؤمنان كشتند اگر يكى را كشته بودندى قتل ايشان واجب بودى و به مجرد آنكه گويند حق با ماست حق با ايشان نباشد عمار خجل شد و خاموش گشت و گويند او در خدمت امام حسين به كربلا شهيد شد « 1 » . پس از ذى قار كوچ فرمود و نزول نفرمود الّا بزانوقه به بصره و عبد اللّه عباس و زيد صوحانه را پيش طلحه و زبير فرستاد از براى اعتذار ايشان هيچ جوابى نگفتند و عايشه گفت مرا جواب على نباشد . و گفت كه شتر را به پوست پلنگ بپوشانيدند و بالاى پوست زره فرو گذاشتند و قصد جهاد با خدا و رسول و حجت خداى و مؤمنان ديندار كرد شرمش باد از خدا و رسول كدام مرد راضى باشد كه زن او بدين صفت باشد . على عليه السّلام بىسلاح در ميان دو لشكر آمد و استدعاى حضور زبير كرد . عايشه گفت نروى كه على تو را فريب دهد يا از او بترسى چون زبير حاضر شد على فرمود تو را سوگند مىدهم كه ياد دارى كه روزى رسول فرمود كه يا زبير على را دوست دارى تو گفتى چه منع مىكند كه من على را دوست ندارم . رسول فرمود روزى باشد كه تو با جمعى ناكثان عهد خدا و رسول و امام را بشكنى و با على حرب كنى و تو ظفر نيابى . زبير گفت بلى چنين است . پس گفت ياد دارى كه روزى رسول از بنى عمر و بن عوف مىآمد دست تو در دست گرفته بود و من بر رسول سلام كردم جواب سلام من بازداد و بر روى من تبسم كرد من نيز تبسم كردم تو بر من انكار كردى كه متكبر شدى . رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود خاموش شو يا زبير كه پسر ابو طالب متكبر نباشد و تو با او مصاف كنى در ميان فئه باغيه و تو ظالم باشى و على عليه السّلام مظلوم . زبير گفت چنين است . پس زبير بازگرديد و گفت من در اين كار شاك و متردد شده‌ام . عايشه گفت تو را هيچ شكى نيست الّا كه از شمشير على ترسيدى و پسر او عبد اللّه هم اين مكرر كرد . زبير سه نوبت تكرار كرد كه لعنت بر تو باد اى پسر و گفت هرگز ميان من و على عليه السّلام عداوتى نبود تا تو در وجود آمدى و اين ظاهر شد ، اگر نه حضور شوم تو بودى ميان من و على صداقت
هامش
( 1 ) - معلوم نيست اين عمار كه بوده كه به امام عليه السّلام اعتراض كرده است و بعد در ركاب امام حسين عليه السّلام شهيد شده است . در ذى قار كسى به امام عليه السّلام اعتراض نكرده است .