گفت من بودم ليكن رسول بر من استغفار كرد عمار گفت من گواهى مىدهم كه رسول بر تو لعنت كرد .
و شخصى ديگر زيد نام برخاست و مناقب على را سبق اسلام و قرابت و شجاعت و سخاوت بر ايشان خواند و گفت از امامى چارهاى نيست جهت دفع ظلم و تقدم نماز و روزه و حج و جهاد و قضاياى شريعت پس هيچكس مستحقتر از على عليه السّلام نيست در اين كار مدد او كنيد به جان و مال .
و مالك اشتر از على عليه السّلام اجازت خواست و گفت من زبان و عداوت كوفيان دانم به كوفه روم پس رفت و بسيارى ترغيب خلايق كرد و مناقب امير المؤمنين بر ايشان خواند و گفت سخن سعد عاص و وليد عقبه خمار و ابو موسى قبول نكنيد .
و بعد از او حاتم برخاست و بعد از او حجر بن عدى برخاست و غير هم برخاستند و هر يكى دعوتى تمام بكردند و ترغيب و تحريص به معاونت على عليه السّلام و أبو وهب هم به دعوت قيام كرد ، أبو موسى گفت أبو وهب دروغ مىگويد .
مالك اشتر بفرمود تا دست ابو موسى بگرفتند و از منبر به زير كشيدند و از مسجد بيرون كردند .
عبد اللّه بن ربيعه به متابعت ايشان دعوت كرد خلق را به اطاعت امير المؤمنين و امام حسن نماز به جماعت بكرد و قرظة بن كعب الانصارى را به نيابت أمير المؤمنين والى كوفه گردانيد و با لشكر از كوفه بيرون آمد و دوازده هزار مرد جمع شدند از كوفه و به خدمت على رفتند به چند نوبت .
و على پانزده روز در ذى قار بود به انتظار لشكر چون لشكر برسيد على عليه السّلام خطبه بخواند و حال نكث عهد طلحه و زبير با ايشان گفت و فرمود شما را خواندهام تا مرا مدد دهيد و نصرت كنيد بر باغيان اهل بصره كه بر طلحه و زبير جمع شدند و عايشه را از مدينه برگرفتند و به حرب من آوردند « 1 » . اهل كوفه جمله به اتفاق گفتند ما جمله جانها فداى تو كنيم و از اهل بصره رو نگردانيم و نصرت تو كنيم .
عمار برخاست و گفت يا على ايشان اهل قبلهاند قتل ايشان روا نبود . على عليه السّلام فرمود ايشان نكث عهد من كردند و نكث عهد عثمان كردند كه والى من بود در بصره و صد
هامش
( 1 ) - ارشاد مفيد 1 / 249 و بحار 32 / 115 .