* باب بيست و پنجم * ما جرى عائشة و طلحة و زبير
بدان كه اين واثله ابو الطفيل عامر گويد كه من از امير المؤمنين شنيدم كه گفت من از رسول شنيدم و عايشه هم شنيد كه رسول اهل جمل را لعنت كرد و اصحاب صفين و اهل نهروان را .
عامر گويد من اين حكايت در بصره از امير المؤمنين شنيدم بعد از ظفر او بر اهل جمل من از خدمت او برفتم و نزد عايشه آمدم و اين شهادت پرسيدم . عايشه گفت من نيز از رسول شنيدم چنان كه على گفت و ليكن من از اهل جمل نيستم و به غايت سخت خجل شد .
و از حضرت صادق عليه السّلام روايت آمد كه رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت دختر شعيب عليه السّلام صفورا زن موسى بر وصى او يوشع بن نون خروج كرد و يوشع او را بگرفت و به اسيرى و از براى حرمت موسى او را خلاص داد جمعى با يوشع گفتند كه با او نكالى بايد كردند جهت عبرت ديگران يوشع گفت : أبعد مضاجعة موسى .
پس رسول گفت : و انى لا خشى ان تخرج واحدة من نسائى على وصيى من بعدى تقاتله ، فيظفر بها و يأسرها فيحسن اسرها يعنى مىترسم كه بيرون آيد يكى از زنان من بر وصى من بعد از من و با او مقاتله كند پس وصى من بر او ظفر يابد و اسير كند پس نيكو كند گرفتن او را .
اين خبر در ميان زنان رسول فاش شد جمله در پيش رسول رفتند و گفتند ما خبر چنين شنيديم براى ما دعا كن تا ما نباشيم از آن زنى كه بر وصى تو خروج كند و قال :
عليكن بتقوى اللّه و لا تركبن الجمل بعدى ، و قرن فى بيوتكن ، و لا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى بر شماست كه از خدا بترسيد و بر شتر سوار نشويد بعد از من و در خانههاى خود قرار گيريد و زينت نكنيد چون زينت زنان جاهليت .