اهل بيت من خاصه و بر عالميان عامه مگر كه رسول را مقصر دانند در اداى وحى با آنكه رسول صلّى اللّه عليه و آله به هر سفر كه رفتى ابتداء به فاطمه كردى و از خانهء او جهت تيمن و تبرك بيرون رفتى و چون بازآمدى اول به خانهء او رفتى بعد از آن به خانهء زنان خود .
عجب ! كه در دعوى فاطمه طلب بينه كرد از او و در دعوى « نحن معاشر الانبياء لا نورث » « 1 » بىبينه افترا كرد با آنكه ظاهر قرآن مانع است در چندين موضع و اين نوع افسوس بود به اسلام با غايت عداوت اهل بيت .
و عجب ! كه فاطمه را بينه مىبايست و عايشه را كه رسول به عاريت در آن حجره نشانده بود چون دعوى كرد كه حجرهء من است بر او مسلم داشتند و هيچ بينه از او طلب نكردند و كلنگها كشيدند و بدين سبب بعد از رحلت زحمت به رسول مىدادند در حالت حيات مگر آنچه كرده بودند تمام نبود .
عجبتر ! كه چون محل رحلت امام حسن عليه السّلام رسيد وصيت كرد كه چون او را غسل و تجهيز كنند بر سر روضهء رسول صلّى اللّه عليه و آله برند تا تجديد عهدى كند و از آنجا به بقيع برند پيش جدهء او فاطمه بنت اسد .
چون تابوت مطهر او برداشتند و قصد روضهء رسول كردند عايشه ( غازية المجاهدة فى سبيل اللّه ) بر استر سوار شد و مروان را بخواند با لشكر گران از بنى اميه و گفت نگذاريم كه او را در آنجا دفن كنند ( لا تدخلوا بيتى من لا احبه ) داخل مسازيد به خانهء من كسى را كه من نمىخواهم .
عبد اللّه عباس گفت حسن از آن بزرگتر است كه اين دليرى كند و بعد از رحلت رسول صلّى اللّه عليه و آله زحمت او دهد و بفرمايد كه كلنگ بر آنجا بزنند اما براى تجديد عهد فرموده كه مرا بر سر روضه بريد ، عايشه با عبد اللّه خصومت كرد .
گويند كه عايشه كمان از مروان بخواست و تير بر جنازهء حسن انداخت .
تجملت تبغلت و لو عشت تفيلت * لك التسع من الثمن ففى كل تطمعت
و عجبتر از اين كه نحلهء فاطمه كه رسول به او داده بود بازگرفتند و خمس كه به نص قرآن از ان او و شوهر و اولاد او بود بازگرفتند و طعنه بر قرآن كريم زدند كه منسوخ است و اولاد فاطمه را به قناعت و ضيق عيش رها كردند چنان كه از گرسنگى و برهنگى كسى گرد
هامش
( 1 ) - الغدير 6 / 227 و 7 / 213 و . . . به نقل كتب مختلف اهل سنت .