روزى هارون به صيد رفت گلهاى آهو بر آن تل خفته بود و آهوان از آنجا به زير مىآمدند و سگان و يوزان قصد ايشان مىكردند و چون بر آنجا مىرفتند هيچ سگى و يوزى گرد ايشان نگرديدى مردم متعجب بماندند . هارون متحير شد و آنجا خيمه بزد و به كوفه فرستاد پيرى مسن را بخواند و اين حال از او پرسيد گفت من از پدران خود شنيدم كه گفتند قبر امير المؤمنين اينجاست هارون سه روز خيمه آنجا زده بود و تضرع مىكرد و هر حاجتى كه بودى آنجا رفتى و از خداى تعالى بخواستى روا شدى .
و گويند امام جعفر صادق عليه السّلام در مدينه بود او را بخواند تا رقمى بر قبر امير المؤمنين زد كه چندى است تا هارون بر آنجا قبه بساخت و امروز قبله حاجات عالميان است .
و گويند كه چون امام حسن و امام حسين عليهما السّلام از دفن امير المؤمنين بازگرديدند آواز نالهاى شنيدند به عقب آن ناله برفتند كورى عاجزى پيرى يافتند گفتند نالهء تو از چه چيز است گفت مردى پير و كورم مردى در اين شهر بود هر روز آمدى و تعهد كار من كردى و از براى من طعام آوردى امروز سه روز است كه به سر من نيامده است .
امام حسن گفت نام آن مرد نپرسيدى . پير گفت هرگاه كه پرسيدمى گفتى از بندگان خدايم . چون پيش من درآمدى نور وى در اندرون من ظاهر شدى و اين خانه از بوى عصمت او معطر شدى . امام حسن و امام حسين عليهما السّلام با مواليان در گريه افتادند و گفتند اين نشان پدر ماست . او گفت پدر شما كه بود و شما چه كسانيد گفتند كه ما حسن و حسين پسران على بن ابى طالبايم .
پير گفت پدر شما كجا شد گفت ما او را دفن كرديم امروز و اين ساعت از سر قبر او مىآئيم . پير دست دراز كرد و دامن ايشان بگرفت و گفت به حق امير المؤمنين عليه السّلام كه مرا بر سر قبر او بريد او را بر سر قبر امير المؤمنين بردند . پير روى بر قبر نهاد و بسيار بگريست و گفت الهى به عصمت و طهارت امير المؤمنين كه قبض روح من كن كه بعد از او زندگانى نمىخواهم اين دعا كرد و جان به حق تسليم كرد . امام حسن و امام حسين تجهيز او بكردند و هم در جوار امير المؤمنين دفن كردند .
عمر آن حضرت شصت و سه سال بوده ده سال قبل از بعثت رسول و بيست و سه سال بعد از بعثت و سى سال بعد از رسول و مدت خلافت ظاهرى او پنج سال بود و ماهى چند .
كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 469
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٤٦٩