هند دختر عبد اللّه بن عامر ، هم آغوش يزيد ، از پس پرده اين سخنان بشنيد وأو در حسن وجمال ، به كمال بود ويزيد به ديدار أو بسى مشعوف ؛ ردائي بخواست وبر سر كشيد وبيرون دويد وبر سر مبارك امام نگريست وآواز به گريه بلند كرد وگفت : بر فاطمه دختر رسول خداى بسى گران بود كه سر حسين فرزند دلبند أو بر اين صفت پيش روى تو گذاشته باشد « 1 » . كارى كردى كه به نفرين خداى ورسول ، سزا گشتى وبه خداى كه از اين پس تو را بر من حقّى نباشد ومرا با تو نبايست بود . ويل لك ! به چه روى در روى رسول خواهى نگريست كه پسر أو وفلذهء « 2 » جگر أو را بر اين صفت كشته باشى ؟ يزيد گفت : اى هند ! اين سخن بگذار كه اين كار من نكردم وبدان رضا ندادم . اين كار عبيد اللّه زياد كرد ومرا بدنامى اندوخت كه عار وعوار « 3 » آن به سألها باقي خواهد بود .
وشمر درآمد واين ارجوزه مىخواند :
املأ ركابى فضّة وذهبا * انّى قتلت السيّد المهذّبا « 4 »
قتلت خير النّاس امّا وابا * وأكرم الناس جميعا حسبا « 5 »
يزيد خشمگين بدو نگريست وگفت : چون أو را به پدر ومادر بهترين مردم همىدانى ، پس چرا بكشتى ؟
گفت : از أمير المؤمنين جايزت همىخواستيم .
يزيد أو را براند وگفت : بازگرد كه تو را پيش من جايزتى نخواهد بود كه من به
هامش
( 1 ) ر . ك : اللهوف : ص 214 ؛ مقاتل الطالبيّين ص 122 ، 123 ؛ الفتوح ص 915 .
( 2 ) . پاره
( 3 ) . عيب وننگ
( 4 ) . اكنون ركاب مرا از زر وسيم پر ساز كه من آن سرور پاك را كشتهام .
( 5 ) . بهترين وگرامىترين كس را از لحاظ مادر وپدر وأصل ونژاد كشتم .
ر . ك : الفتوح ص 913 ؛ مقتل خوارزمي ج 2 / 62 .