فروخواند :
يا حبّذا بردك في اليدين * ولونك الأحمر في الخدّين « 1 »
شفيت نفسي من دم الحسين * اخذت ثاري وقضيت ديني « 2 »
أهل بيت در كاخ يزيد
يزيد گفت تا سر مبارك امام را در طشتى زرّين بنهادند وبه دستارچهاى « 3 » از حرير بپوشيدند وپيش دست أو بنهادند وبدين بيت از گفته عبد اللّه زبعرى تمثّل « 4 » كرد :
ليت اشياخى ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الأسل « 5 »
واز گفتهء خود بيتي چند بر آن مزيد كرد :
لو رأوه لاستهلّوا فرحا * ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل « 6 »
لست من خندف ان لم انتقم * من بنى احمد ما كان فعل « 7 »
لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء ولا وحى نزل « 8 »
قد أخذنا من علىّ ثارنا * وقتلنا الفارس اللّيث البطل « 9 »
وقتلنا القرن « 10 » من ساداتهم * وعدلناه ببدر فاعتدل « 11 »
هامش
( 1 ) . چه خوش است خنكاى دستهاى تو وسرخى گونههاى تو .
( 2 ) . از خون حسين دلم آرام گرفت وانتقام خود را گرفتم ودين خود را ادا كردم .
ر . ك : مثير الأحزان ابن نما ص 54 ؛ ارشاد ص 246 ؛ اللهوف ص 213 .
( 3 ) . عمامه
( 4 ) . ابن زبعرى از كفار قريش ونامش عبد اللات بود وچون مسلمان شد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم أو را عبد اللّه نام نهاد . ابن زبعرى اين اشعار را در جنگ أحد سرود . مؤلف ناسخ التواريخ مىنويسد : بيت أول وآخر اين اشعار از ابن زبعرى است وباقي را يزيد انشاد كرد .
( 5 ) . اى كاش پدرانم در نبرد بدر مىبودند ونالهء خزرجيان از ضربت نيزه ما را مىديدند .
( 6 ) . اگر اين را مىديدند مىگفتند شاد اى يزيد ! دست تو را درد مباد .
( 7 ) .نيم از خندف اگر نستانم * كينهام ز آل نبي بىترديد( 8 ) .بازى هاشم وملك است وجز اين * خبري نامد ووحيى نرسيد( 9 ) .ما گرفتيم از على خونهايمان * ما بكشتيم فارس شير ژيان( 10 ) . اللهوف : قوم .
( 11 ) .آن قدر سرور از آنان كشتهايم * تا برابر باشدش با جنگ بدر