آمد كه به كشتن مانند رسول ، دليرى كنم . سنان گفت : من به كشتن أو سزاوارترم . چون فرارسيد ، امام در أو نگريست . سنان بر خويش بلرزيد وبازگشت . شمر بدو گفت : تو را چه شد ؟ گفت : چون در من نگريست ، از شجاعت پدر أو ياد كردم وبر جان خويش بترسيدم .
شمر گفت : من به كشتن أو از هر كس سزاوارترم ومرا باكى نيست كه حسين به جدّ خويش مانند است ويا پدر أو مردى شجاع بود . تيغ بركشيد وفراز آمد وبر سينهء امام بنشست .
امام در أو نگريست . فرمود : تو كيستى كه بر جايى بس عظيم برآمده ؟ مگر مرا نشناسى ؟ !
شمر گفت : چگونه نشناسم ؟ جدّ تو محمّد مصطفى است وپدر تو علىّ مرتضى ومادر تو فاطمه زهرا .
امام فرمود : چون مىشناسى چگونه بر كشتن چون منى دليرى مىكنى ؟
گفت : از اين دليرى جايزه يزيد مىطلبم .
امام فرمود : چه شود كه به جاى جايزهء يزيد شفاعت جدّ من طلبي وخويشتن را از كشتن من معاف دارى ؟
گفت : معاذ اللّه ! هرگز اين نكنم وچون ديگران بددل وبيمناك نباشم ودانگى از جايزهء يزيد ، به شفاعت جدّ تو وبهشت جاويد نفروشم .
امام فرمود : چون مرا بخواهى كشت ، بارى مرا شربتى آب ده كه بسى تشنهام .
گفت : اى حسين ! تو همىگفت پدرم بر حوض كوثر است وهر كه را دوست دارد آب دهد ، لختى بشكيب « 1 » تا از دست پدر آب نوشى .
امام فرمود : تو را به خداى همىخوانم تا لثام « 2 » بردارى . چون لثام برداشت ، بر
هامش
( 1 ) . شكيبيدن : صبر كردن
( 2 ) . لثام : نقاب ، آنچه جلوى بيني مىبندند .