بركشيدهاند . لا واللّه هرگز تن به مذلّت « 1 » درندهم تا خداى سبحانه را ملاقاة كنم ومحاسن خويش با خون خويش خضاب كرده باشم . « 2 »
آنگاه ياران ، ساز مبارزت جستند ورجز آغاز كردند . يسار غلام زياد بن أبيه برنشست وپيش دوانيد ؛ عبد اللّه بن عمير [ كلبى ] از ياران امام بدو پيش بازرفت . يسار از نسب أو بپرسيد وأو نسب خويش بازگفت . يسار از مبارزت أو روى بگردانيد وگفت : من تو را نشناسم ، زهير بن قين وحبيب بن مظاهر را به مبارزت من بايستى آمد .
عبد اللّه بدين سخن التفاتى نكرد وبر أو بتاخت وشمشيرى بدو زد كه حالي جان بداد .
سالم غلام عبيد اللّه به انتصار وطلب ثار « 3 » برخاست وبناگاه از پس پشت أو درآمد وبه ضرب تيغ ، مبادرت جست . عبد اللّه دست چپ وقايهء « 4 » جان خويش كرد وآن ضربت ، انگشتان أو را بپراكند وعبد اللّه بر أو عطفه « 5 » كرد وبه يك شمشير ، كار أو بساخت وأسب در ميدان جهانيد « 6 » وبر كشتن اين دو مرد مبارز مفاخرتها كرد واين رجز مىخواند :
ان تنكرونى فانا ابن كلب * إنّى امرؤ ذو مرّة وعضب « 7 »
ولست بالخوّار عند السّلب « 8 »
عمرو بن حجّاج بر ميمنهء امام حمله كرد ، چون نزديك رسيد ، ياران بر زانو نشستند ونيزهها به جانب ايشان راست كردند ؛ لاجرم اسبان پيشتر شدن نتوانستند ، سواران تير انداختن گرفتند ، طايفهاى بيفكندند وطايفهاى خسته ونالان كردند .
هامش
( 1 ) . خوارى وپستى
( 2 ) . الفتوح ص 902 .
( 3 ) . انتقام ، خونخواهى
( 4 ) . محافظ وسپر قرار دادن
( 5 ) . ميل كرد . سوى أو برگشت
( 6 ) . دوانيد
( 7 ) . اگر مرا نمىشناسيد ، پس بدانيد كه من ابن كلب هستم . كسى كه تنى توانمند وشمشيرى برّان دارد .
( 8 ) . وترسو وضعيف نيستم وقتي شمشير مىكشم ؛ وسست نمىشوم وقتي أسير شوم .