بيفتاد ودر خاك وخون همىغلطيد ، فرياد برآورد : اى أبا عبد اللّه ! از من بر تو سلام باد . چون آواز أو به سمع همايون رسيد ، سبك « 1 » برنشست وروى بر آن جمع نهاد وايشان را بپراكند . وچون بر بالين عبّاس رسيد ، هنوز از أو رمقى باقي بود . سر أو بر دامن گرفت وبه دست مبارك خون از سر وروى أو پاك مىكرد وبر أو دعاى خير مىگفت . وأو را برداشت وبه سراى آورد . وگفتهاند كه چون خواست أو را با حرم آرد ، از بسيارى زخم كه بر بدن شريف أو رسيده بود وهمهء عضوها گسيخته ، نتوانست ؛ لاجرم أو را بر جاى بگذاشت ونفير « 2 » برآورد وهمىفرمود : اكنون كمر من بشكست ومرا حيلتي نماند . « 3 »
ودر خبر ديگر است كه چون بيشتر از ياران امام درجهء رفيعهء شهادت يافتند وبا امام ديگر كس نماند ، عبّاس أجازت جهاد خواست ودرجهء رفيعهء شهادت يافت . در جمله ، بامدادان تعبيه « 4 » سپاه فرمود وميمنه « 5 » وميسره « 6 » وقلب « 7 » وجناح راست كرد .
ميمنه را به زهير بن القين سپرد وميسره را با حبيب بن مظاهر گذاشت ورايت لشكر را به دست عبّاس داد وخود در قلب بايستاد وبا أو هفتاد ودو كس بود ، سى ويك تن سواره وچهل تن پياده . « 8 » وخود برگرد حرم از سه سوى كنده كرده بودند « 9 » وهيزم ونى در آن انباشته بفرمود تا در آن آتش زنند كه آن قوم را از ديگر سوى امكان تاخت وتاراج « 10 » حرم نماند وياران دلمشغول « 11 » نباشند .
واز آن روى ، پسر سعد مصاف آراست ، بر ميمنه عمرو بن حجّاج را گذاشت
و
هامش
( 1 ) . تند ، بيدرنگ
( 2 ) . بانگ
( 3 ) . بحار الأنوار ج 45 / 41 ؛ الدمعة الساكبة ج 4 / 322 ، العوالم ج 17 / 284 .
( 4 ) . بسيج كردن
( 5 ) . سمت راست لشكر
( 6 ) . سمت چپ لشكر
( 7 ) . وسط لشكر
( 8 ) . نقل صحيح آن است كه با حضرت هفتاد وسه تن بودند .
( 9 ) . گودال وخندق حفر كرده بودند .
( 10 ) . غارت وچپاول
( 11 ) . نگران ومضطرب