پس از تحقيق از كنيزم « بريره » بر بالاى منبر قرار گرفت و رو به مسلمانان كرد و گفت :
چه كسى مرا در تأديب كسى معذور مىشمارد كه اهل بيت مرا ناراحت كرده ، در حالى كه من از او جز نيكى نديدم و همچنين مردى را متهم مىكنند كه از او نيز جز خوبى سراغ ندارم .
در اين موقع ، سعد معاذ « 1 » برخاست و گفت : اى رسول خدا ! من تو را معذور مىشمارم ، اگر آن كس از قبيله اوس باشد ، گردن او را مىزنيم و اگر از برادران خزرجى ما باشد ، دستور تو را نيز دربارهء او اجرا مىكنيم .
اين سخن ، بر سعد بن عباده ، رئيس خزرج گران آمد و برخاست و به او پرخاش كرد و گفت : به خدا سوگند دروغ مىگويى ، تو قادر بر كشتن او نيستى .
اسيد بن خضير ، عموزاده سعد بن معاذ برخاست و به فرزند عباده پرخاش كرد و گفت : به خدا سوگند ما مىكشيم و تو منافقى و از منافقان دفاع مىكنى . افراد دو قبيله در حالى كه پيامبر بر فراز منبر قرار داشت ، برخاستند تا به جان يكديگر بيفتند .
سرانجام ، با فرمان پيامبر از هم جدا شدند و بر جاى خود نشستند . « 2 »
اين بخش از شأن نزول ، با تاريخ صحيح سازگار نيست ، زيرا اصولا « سعد معاذ » در غزوهء احزاب با جراحتى كه برداشته بود ، پس از صدور حكم درباره « بنى قريظه » درگذشت . اين مطلب را نيز ، بخارى در صحيح خود جزء پنجم ، ص 113 در باب « جنگ احزاب و بنى قريظه » آورده است . در اين صورت ، چگونه مىتواند ، اين مرد در حادثه « افك » كه ماهها پس از حادثه بنى قريظه رخ داده است ، پاى منبر پيامبر باشد و با سعد بن عباده به مناقشه و نزاع بپردازد ؟
سيرهنويسان مىگويند : جنگ « خندق » و پس از آن جريان بنى قريظه در سال
هامش
( 1 ) . سعد معاذ ، رئيس « اوس » و « سعد بن عباده » رئيس قبيله « خزرج » بود . ميان اين دو قبيله پيوسته جنگ و رقابت وجود داشت و « عبد اللّه بن ابى » نيز خزرجى بود .
( 2 ) . همان ، ص 11 ، ابن هشام در سيره خود ، از « سعد بن معاذ » نام نمىبرد ، فقط مناقشه سعد بن عباده را با « اسيد » يادآور مىشود . « ر . ك : سيره ابن هشام ، ج 2 ، ص 300 . »