نپذيرد ، بايد با اين شمشير كشته شود . در اين هنگام مردى برخاست ، شمشيرى بر پاى او زد و پايش را قطع كرد . از اين رو ، طايفهء دو طرف ، به هم ريختند ، ولى بدون اين كه كسى كشته شود از هم دست برداشتند .
فجار دوم : سبب جنگ اين بود كه زن زيبايى از طائفهء « بنى عامر » توجه جوان چشم چرانى را به خود جلب كرد . آن جوان ، از او درخواست كرد كه صورتش را باز كند . آن زن ابا نمود ، جوان هوسباز پشت سر او نشست و دامنهاى دراز زن را با خار به هم دوخت به طورى كه موقع برخاستن صورت آن زن باز شد . در اين هنگام هر كدام قبيلهء خود را صدا زدند ، پس از كشته شدن عدهاى دست از هم برداشتند و ماجرا خاتمه يافت .
فجار سوم : مردى از قبيلهء « بنى عامر » ، از يك مرد « كنانى » طلبكار بود . مرد بدهكار امروز و فردا مىكرد . از اين جهت مشاجره ميان اين دو نفر درگير شد . چيزى نمانده بود كه دو قبيله همديگر را بكشند ، كه كار را با مسالمت خاتمه دادند .
فجار چهارم : همان جنگى است كه پيامبر در آن شخصا شركت نمود . سنّ او را در موقع بروز جنگ ، به طور مختلف نقل كردهاند : عدهاى مىگويند پانزده يا چهارده سال داشت ؛ برخى نوشتهاند : بيست سال داشت ، ولى چون اين جنگ چهار سال طول كشيد ؛ از اين رو ممكن است تقريبا تمام نقلها صحيح باشد . « 1 »
ريشهء نزاع چنين بود : نعمان بن منذر ، هر سال كاروانى ترتيب مىداد و مال التجارهاى به عكاظ مىفرستاد ، تا در مقابل آن پوست و ريسمان و پارچههاى زربفت براى او بخرند و بياورند . مردى از قبيلهء « هوازن » به نام « عروة الرجال » حفاظت و حمايت كاروان را به عهده گرفت ، ولى « براض بن قيس كنانى » از پيش افتادن مرد هوازنى سخت عصبانى شد ؛ پيش « نعمان بن منذر » رفت و اعتراض نمود ، ولى اعتراض او ثمر نبخشيد . آتش خشم و حسد در درون او شعله مىكشيد ، پيوسته
هامش
( 1 ) . الكامل في التاريخ ، ج 1 ، ص 358 - 359 و سيرهء ابن هشام ، پاورقى ، ج 1 ، ص 184 .