نيست و خودمحورىها جاى خود را به خدامحورى دادهاند و لذا نمىتوان با مركب خودخواهىها كه ابزار جاهلان است به قله علم رسيد بايد از خويش مجرد شوى تا به خدا برسى و تا خود را مىبينى خدا را نخواهى ديد ، تا فانى نشوى باقى نخواهى بود و تا به دست معشوق كشته نشوى زندهء جاويد نخواهى شد .
ب . رياستطلبىها : اگر مىخواهى به قلهء بلند علم برسى و آن معشوق را لخت و عريان در آغوش كشى و بر سراپاى او بوسه زنى و مشامت را از عطر دلانگيز او معطر سازى بايد زنجيرهاى اسارت مقام و شهرت و رياستطلبى را كه از پايين قله بر دست و پاى انسانيت تو و روح و فكر تو بسته شده پاره كنى تا همچون كبوتران آزاد شده از قفس طاير جانت به پرواز درآيد و در اوج قله بر زمين نشيند :
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت * به در آى تا ببينى طيران آدميت
تن آدمى شريف است به جان آدميت * نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى به چشم است و زبان و گوش و بينى * چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
و چه سخت است ، ولى باشكوه است درهم كوبيدن ديو مقامپرستى و رياستطلبى كه آخرين تيرگى بيرون رونده از دل و جان سالك همين سياهى است .
ج . جيفهء دنيا : دنيا نزديك و يا پشت و حقير و تو اى سالك سبيل عشق و عرفان و اللّه ، مىخواهى تا بىنهايت پرواز كنى و به درهها به روى و از پشت كوه قاف خبر آورى سيمرغ جان تو مىخواهد بر بلنداى بام عالم و بر بالاى اين خانه بنشيند و ذات حق را كه معمار اين هستى است نظاره كند . پس بايد از نزديكها و آرمانهاى كوتاه چشم بپوشى ، بايد اين پست و حقيرها را فداى آن بلندىها و كمالها بنمايى و اين سيرهء مستمره تمامى پيشاهنگان قافلهء علمى بشرى بوده و قانون تكامل و سنت الهى همين را اقتضا دارد كه :
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ،
بايد از دنيا و ما فيها رست و سبكبال شد تا مسير پرپيچوخم قله را پيمود كه سبكبالان نجات مىيابند ، آن