مبارك را جلو آورده و آب از ميان آن جوشيدن گرفت ، چندانكه مردم بسيارى از آن آب اندك نوشيده و سيراب شدند .
2 . اصحاب پيامبر در حديبيه هزار و پانصد نفر بودند و از حضرت تقاضاى آب كردند . حضرت تيرى را به براء بن عازب دادند و فرمودند وارد چاه شو و تير را در آن فرو ببر ، درحالىكه آب چاه فرو نشسته بود . آن شخص دستور را اجرا كرد و ناگهان آب از چاه جوشيدن گرفت ، چندانكه همه ترسيدند از اين كه براء بن عازب غرق شود .
3 . نظير اين قصه آنكه قومى به نزد حضرت شكايت آوردند از اين كه آب چاهشان در تابستان خشك شده است . حضرت تشريف آورده و آب دهان مبارك در چاه انداختند و آب زلال از آن جوشيدن گرفت . اين خبر زبان به زبان به يمامه رسيد و مردم آنجا از مسيلمه خواستند او آب دهان در چاهى افكند . مسيلمه چنين كرد و اندك آبى هم كه در چاه بود ، خشكيد .
4 . هنگامى كه آيهء
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ
نازل شد ، پيامبر به على عليه السّلام فرمود ران گوسفندى را قطعهقطعه كرده و طبخ كند و كاسهء شيرى هم بياورد و بنى هاشم را كه فرزندان جد على عليه السّلام هستند دعوت كند . حضرت على عليه السّلام طعام آماده كرده و آنها را كه چهل نفر بودند دعوت كرد و همگان خوردند و سير شدند و طعام به جاى خود بود و جز نشانه انگشت آنها در ظرفها ديده نمىشد . از آن شير هم نوشيدند تا سيراب گرديدند و ظرف شير به حال خود بود و چيزى از آن كاسته نشده بود . سپس حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم خواست كه آنها را به اسلام دعوت كند . ابو لهب گفت : نزديك بود كه محمّد صلّى اللّه عليه و إله و سلّم شما را جادو كند ؛ آنگاه قبل از دعوت پيامبر همگان متفرق شدند .
روز دوم همان عمل تكرار شد و روز سوم كه آنان را دعوت كرد ، پيامبر سخن خويش بگفته و با على عليه السّلام به عنوان خليفه پس از خويش بيعت كرد . اين را فريقين نقل كردهاند .
5 . در جنگ خندق كه مسلمانان در محاصره بوده و از لحاظ اقتصادى سخت در مضيقه بودند . جابر مىگويد : ما از مال دنيا بزغالهاى و يك من نان جو داشتيم . بزغاله