يا آواره يا زندانى گردند .
مگر ممكن است كه بشريت سرتاسر بر دوستى اين ابر مرد يكدل و يك داستان نشود و به مهر او دل نبندد . مگر دلها مى توانند كه او را نخواهند و به او وابسته نشوند و عاشق او نگردند تا بدانجا كه در راه عشق او دلها آب شود و جانها فانى گردد كه اين همه به خاطر يارى دادن او و غيرت ورزيدن در راه او و ابراز انزجار و تنفر از ستمى كه به او رسيده و نشان دادن ناخشنودى خود از آنچه بر سر او آوردهاند مى باشد . اين معنى كه گفته شد در سرشت بشر سرشته و در نهاد او نهاده است .
در مقام تشبيه مى گويم كه اگر گروهى از مردم بر كنار گردابى ژرف يا رودخانهيى سيل آسا ايستاده باشند و ببينند كه كسى در آن آب بيفتد و شنا نداند و دست و پا زند مردمى كه بر لب ايستادهاند بنابر سرشت انسانى و طبيعت بشرى خود بر او شديدا دلسوزى مى كنند و ترحم مى ورزند و دستهيى از همان مردم بى هيچ تأملى خود را در آب مى افكنند و به طرف او مى شتابند تا او را برهانند . آنان در اين كار هيچ پاداشى نمى خواهند و توقع هيچ سپاسگزارى يا دستمزدى و حتى چشمداشت ثواب اخروى هم ندارند .
چه بسا كه در ميان همين دستهاى كه خود را به آب مى زنند كسانى هم باشند كه دنياى ديگر را باور نمى دارند چرا كه « كار دل است اين كارها » . طبيعت بشرى و سرشت آدمى چنين است كه نوعدوست باشد و گوئيا هر يك از اينان كه خود را براى نجات آن غريق به آب مى افكند در دل خود مى انديشد كه اين خود اوست كه به آب افتاده و در حال غرق شدن است پس همان سان كه اگر خود او غريق مى بود براى نجات و رهايى خويش دست و پا مى زد هم اينك نيز براى رهاندن اين همنوع خود كه به چنين حالت سخت ناگوارى دچار شده است دست و پا مىكند و خود را در معرض هلاكت قرار مىدهد . باز براى مثال اضافه مى كنم كه اگر پادشاهى به مردمان شهرى از مملكت خود ستمى سخت روا دارد اهل اين شهر همگى پشت به پشت يكديگر مى دهند و همدست مى شوند و ديگران را به يارى مى خواهند تا داد خويش را از آن پادشاه ستمگر بستانند حال اگر در ميان اين مردم ستمديده بزرگمرد و الا تبار عاليمقامى باشد كه پادشاه بيشترين ستم را بر او كرده باشد و مال و منال او را گرفته و فرزندان و خاندان او را كشته باشد ، بسيار عادى و طبيعى است كه توجه مردمان و پشتگرمى آنان و گردن نهادنشان بر حكم چنين بزرگمردى برتر و بيشتر از هر كس ديگر باشد و لذا مردم شهر به دور او گرد مى آيند و به دو پناه مى برند و او را
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 69
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٩