تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
و ايستاد و على عليه السلام را دشنام داد . مردم گرد او جمع شدند و او را مى نگريستند . در همين حال كه او دشنام مى داد ، سعد بن ابى وقاص رسيد و گفت : بار خدايا اگر اين مرد بنده شايسته و نيكوكار ترا دشنام مىدهد ، هم اكنون بدبختى و زبونى او را به مسلمانان نشان بده . چيزى نگذشت كه شترش رم كرد و او بر زمين افتاد و گردنش درهم شكست . عثمان بن ابى شيبه ، از عبد الله بن موسى ، از فطر بن خليفه ، از ابو عبد الله جدلى نقل مىكند كه مى گفته است : به حضور ام سلمه كه خدايش رحمت كناد رسيدم . به من گفت : آيا كار به آنجا رسيده است كه به رسول خدا دشنام داده مىشود و شما زنده‌ايد گفتم : چگونه ممكن است و كجا چنين چيزى بوده است گفت : مگر به على عليه السلام و هر كس او را دوست بدارد دشنام داده نمى شود . عباس بن به كار ضبى گويد : ابو بكر هذلى ، از زهرى نقل مىكند كه مى گفته است : ابن عباس به معاويه گفت : آيا از دشنام دادن به اين مرد خوددارى نمى كنى گفت : نه ، تا آنگاه كه كودكان بر آن پرورش يابند و بزرگ شوند و بزرگان پير و شكسته گردند ، و چنان شد كه چون عمر بن عبد العزيز از دشنام دادن به على خوددارى كرد ، گفتند : ترك سنت كرده است . گويد : از ابن مسعود به صورت موقوف يا مرفوع نقل شده كه خطاب به مردم مى گفته است : در چه حال خواهيد بود ، چون فتنه‌يى شما را فرا رسد كه كودك در آن بزرگ و بزرگ در آن شكسته و فرتوت شود و آن فتنه ميان مردم چنان جريان يابد كه آن را سنت پندارند و چون چيزى از آن تغيير كند گويند سنت دگرگون شده است . ابو جعفر اسكافى مى گويد : اين را مى دانيد كه چه بسا اتفاق مى افتد كه برخى از پادشاهان سخنى يا آينى پديد مى آورند و فقط به منظور خاص و هواى دل خودشان است و مردم را بر آن كار وا مى دارند ، آنچنان كه چيز ديگرى غير از آن را نمى شناسند . آنچنان كه حجاج بن يوسف مردم را وادار به خواندن قرآن به قرائت