خواستند ياد ايشان را بمى رانند بيشتر زنده شد و هر شر و بدى كه نسبت به على عليه السلام و فرزندانش اراده كردند مبدل به خير و نيكى شد و در نتيجه آنقدر از فضائل و خصائص و مزاياى او و سوابق آن حضرت براى ما نقل مىشود و به دست ما مى رسد كه هيچيك از پيشگامان از او مقدم نيستند و هيچكس با او برابر نيست و هر كس بخواهد همپايهء او شود هرگز به او نمى رسد ، و حال آنكه قاعده بر اين است كه اگر على به شهرت كعبه و همچون آثار و احاديث محفوظه هم مى بود ، با اين مبارزهيى كه آن را وصف كرديم ، حتى يك كلمه دربارهء فضائل او بدست ما نرسد .
اسكافى سپس چنين مى گويد : اما آنچه كه جاحظ در مورد امامت ابو بكر به آن استناد كرده است ، كه او نخستين كسى است كه مسلمان شده است ، اگر اين خبر صحيح و استدلال به آن درست مى بود ، خود ابو بكر روز سقيفه به آن استناد مى كرد و ما نمى بينيم كه او چنان كرده باشد ، زيرا ابو بكر دست عمر و ابو عبيده بن جراح را گرفت و به مردم گفت : من براى شما به خلافت يكى از اين دو راضى هستم و با هر يك از آن دو كه مى خواهيد بيعت كنيد . و اگر اين احتجاج جاحظ درست مى بود هرگز عمر نمى گفت بيعت ابو بكر گرفتارى يى بود كه خداوند شر آن را حفظ فرمود .
وانگهى لازم بود يكى از مردم چه در دورهء امامت و پيشوايى ابو بكر و چه پس از آن همين ادعا را مى كرد كه او به سبب اينكه نخستين مسلمان است بايد پيشوا باشد و ما هيچكس را نمى شناسيم كه چنين ادعايى در مورد او كرده باشد ، علاوه بر اينكه عموم و جمهور محدثان چيزى جز اين ننوشتهاند كه ابو بكر پس از چند مرد اسلام آورده است كه از جمله ايشان على بن ابى طالب و برادرش جعفر و زيد بن حارثه و ابو ذر غفارى و عمرو بن عنبسة سلمى و خالد بن سعيد بن عاص و خباب بن ارت هستند ، و چون در روايات صحيح و اسانيد مورد اعتماد و استوار تأمل كنيم ، همهء آنها را چنين مى يابيم كه گوياى اين موضوع است كه على عليه السلام نخستين مسلمان است كه اسلام آورده است .
اما روايت از ابن عباس كه ابو بكر نخستين مسلمان از ميان صحابه است همانا كه از او بر خلاف اين موضوع بيشتر روايت كردهاند و مشهورتر است . از جمله روايتى است كه آن را يحيى بن حماد از ابو عوانه و سعيد بن عيسى از ابو داود طيالسى از عمرو بن ميمون از ابن عباس آوردهاند كه گفته است : نخستين كس از مردان كه نماز گزارده على عليه السلام است .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣١٣