تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
آن چنان كه غير از عمر يازده مرد ديگر را نيز زخمى كرد و سپس با خنجر خويش خودكشى كرد عمر همين كه احساس كرد بيهوش خواهد شد گفت : به عبد الرحمان بن عوف بگوييد با مردم نماز بگزارد . سپس بيهوشى بر او غلبه كرد و از هوش رفت و او را برداشتند و به خانه بردند و عبد الرحمان بن عوف با مردم نماز گزارد . ابن عباس مى گويد من همچنان در خانه عمر ماندم و او همچنان در بيهوشى بود تا آنكه هوا روشن شد همين كه هوا روشن شد به هوش آمد و به چهره كسانى كه گرد او بودند نگريست و پرسيد : آيا مردم نماز خواندند گفته شد : آرى . گفت : هر كس نماز را ترك كند او را اسلامى نيست . آن گاه آب وضو خواست وضو گرفت و نماز گزارد . سپس گفت : اى ابن عباس ، بيرون برو بپرس چه كسى مرا كشته است . من بيرون آمدم و چون در خانه را گشودم ديدم مردم جمع شده‌اند پرسيدم : چه كسى امير المومنين را ضربت زده است گفتند : ابولولوه برده مغيره . ابن عباس مى گويد : به درون خانه برگشتم ديدم عمر بر در خانه مى نگرد و لحظه شمارى مىكند تا خبرى را كه مرا براى آن فرستاده است بشنود . گفتم : اى امير المومنين ، چنين نقل مى كنند و مى پندارند كه دشمن خدا ابولولوه غلام مغيرة بن شعبه بوده است و او گروهى ديگر را هم خنجر زده و سپس خودكشى كرده است . عمر گفت : سپاس خداوندى را كه قاتل مرا چنان قرار نداد كه بتواند در پيشگاه خداوند با يك سجده كه براى او انجام داده باشد احتجاج كند عرب چنان نيست كه مرا بكشد - عمر سپس گفت : بفرستيد پزشكى بيايد زخم مرا ببيند . فرستادند و پزشكى از اعراب آوردند و او شربتى به عمر آشاماند كه از محل زخم بيرون ريخت و براى آنان كه حضور داشتند خون با آن شربت مشتبه شد . پزشكى ديگر آوردند ، او به عمر شير آشاماند كه همچنان به رنگ سپيد و لخته شده از محل زخم بيرون آمد و گفت : اى امير المومنين ، وصيت خود را انجام بده . عمر گفت : به من راست گفت . و اگر سخنى غير از اين مى گفت دروغ گفته بود . كسانى كه حضور داشتند چنان بر او گريستند كه صداى آنان را كسانى كه بيرون از خانه بودند شنيدند . عمر گفت : بر ما گريه مكنيد و هر كس گريان است از خانه بيرون رود كه پيامبر ( ص ) فرموده است « ميت با گريه اهلش بر او شكنجه مىشود » از عبد الله بن عمر روايت است كه گفته است شنيدم پدرم مى گفت : ابولؤلؤة نخست دو ضربه بر من زد كه پنداشتم سگى است تا آنكه ضربه سوم را زد .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 235 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى