همچنين روايت شده است كه عبد الرحمان بن عوف پس از آنكه ابو لؤلؤء مردم را زخمى كرد ، عباى پشمى سياه خود را روى او انداخت و ابو لؤلؤة چون ميان آن عبا گير كرد خود را كشت و عبد الرحمان سرش را بريد . در اين هنگام سران مهاجران و انصار و شركت كنندگان در جنگ بدر بر در خانه جمع شدند ، عمر به ابن عباس گفت : پيش ايشان برو و بپرس آيا اين كسى كه مرا زخم زد به اطلاع شما چنين كرد . ابن عباس بيرون آمد و از ايشان پرسيد گفتند : نه به خدا سوگند ، و دوست مى داشتيم خداوند از عمر ما بكاهد و بر عمر او بيفزايد .
عبد الله بن عمر مى گويد پدرم براى فرماندهان لشكر مى نوشت كه هيچيك از گبركانى را كه به حد بلوغ رسيدهاند پيش ما گسيل مداريد ، و همين كه ابولولوه او را زخم زد گفت : چه كسى با من چنين كرد گفتند : غلام مغيرة گفت : نگفته بودم هيچيك از گبركان را پيش ما مياوريد ولى شما در اين مورد بر من غلبه كرديد .
محمد بن اسماعيل بخارى در كتاب صحيح خود از عمرو بن ميمون نقل مى - كند كه مى گفته است : من براى نماز ايستاده بودم و سپيده دمى كه عمر مضروب شد ميان من و عمر فقط عبد الله بن عباس قرار داشت . عمر هنگامى كه از ميان صفها عبور مى كرد مى گفت : مستقيم و در يك خط بايستيد و چون ميان ما فاصله و كژى نمى ديد پيش مى رفت و تكبيرة الاحرام مى گفت و گاهى در ركعت اول همچنين در ركعت دوم براى اينكه مردم جمع شوند [ به جماعت برسند ] سوره يوسف يا سوره نحل را مى خواند . در آن روز همين كه عمر تكبيرة الاحرام گفت شنيدم مى گويد : اين سگ مرا كشت يا اين سگ مرا خورد ، و اين همان وقتى بود كه آن گبرك با دشنهيى دو سر او را زخم زد ، او همانطور كه مى گريخت بر اشخاص سمت چپ و راست خود زخم مى زد آن چنان كه سيزده مرد را زخمى كرد كه شش تن از ايشان كشته شدند . مردى از مسلمانان كه چنين ديد گليمى را روى او انداخت و چون گبرگ پنداشت او را گرفتهاند خود را كشت . عمر با دست خود دست عبد الرحمان بن عوف را گرفت و او را براى ادامه امامت نماز پيش برد . كسانى كه نزديك عمر بودند متوجه موضوع شدند ولى كسانى كه در نواحى مسجد بودند متوجه نشدند و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٣٦