تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
بود به شام رفت ، عمر در آن هنگام هيجده ساله بود ، او شتر وليد را به چرا مى برد و بارهاى او را برمى داشت و از كالاهاى او نگهدارى مى كرد . چون به بلقاء رسيدند يكى از علماى روم عمر را ديد و شروع به نگريستن به او كرد و مدتى طولانى به او نگريست و سپس گفت : اى پسر ، گمان مى كنم نام تو « عامر » يا « عمران » يا چيزى نظير اين دو باشد گفت : نامم عمر است . گفت : هر دو رانت را برهنه كن . چنان كرد بر يكى از آنها خال سياهى همچون كف دستى بود . آن مرد از عمر خواست سر خود را هم برهنه كند او چنان كرد و معلوم شد جلو سرش بدون موست سپس آن عالم از عمر خواست كه با دست خود كارى انجام دهد و متوجه شد چپ دست است . آن گاه به عمر گفت : تو پادشاه عرب خواهى بود و سوگند به حق مريم عذراء كه چنين است . عمر در حالى كه او را استهزاء مى كرد خنديد . آن مرد گفت : مى خندى سوگند به حق مريم عذراء كه تو پادشاه عرب و پادشاه روم و پادشاه ايران خواهى بود . عمر در حالى كه سخن او را بى ارزش مى شمرد او را رها كرد . عمر پس از آن مى گفت : آن مرد رومى در حالى كه سوار بر خرى بود از پى من مى آمد تا آنكه وليد كالاهاى خود را فروخت و با بهاى آن عطر و لباس خريد و آهنگ حجاز كرد و آن مرد همچنان از پى من مى آمد چيزى هم از من نمى خواست و همه روز بامداد دست مرا مى بوسيد همان گونه كه دست پادشاهان را مى بوسند و چون از مرزهاى شام گذشتيم و وارد حجاز شديم و آهنگ رفتن به مكه كرديم او از من وداع كرد و برگشت . وليد هم از من درباره او مى پرسيد و من چيزى به او نمى گفتم ، و خيال مى كنم آن عالم مرده است كه اگر زنده مى بود پيش ما مى آمد .

تاريخ مرگ عمر و اخبارى كه در اين مورد رسيده است

اما تاريخ مرگ عمر چنين است كه ابو لولؤة روز چهارشنبه چهار روز باقى مانده از ماه ذى حجه سال بيست و سه هجرت او را ضربت زد و روز يكشنبه اول ماه محرم سال بيست و چهار هجرت دفن شد و مدت حكومتش ده سال و شش ماه بود و به هنگام مرگ بنا بر مشهورترين روايات شصت و سه ساله بود . عمر روز جمعه‌يى بر منبر ، پس از ياد كردن از رسول خدا ( ص ) و ابوبكر ،
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 233 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى