تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
عمر گفت : مرا پيش محمد ببريد . چون خباب اين سخن عمر را شنيد و رقت او را احساس كرد از حجره بيرون آمد و گفت : اى عمر ، مژده بر تو باد كه من اميدوارم دعاى شب پنجشنبه رسول خدا ( ص ) درباره تو مستجاب شود و خودم شنيدم كه مى فرمود « بار خدايا اسلام را با مسلمانى عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام [ يعنى ابو جهل ] عزيز فرماى » . گويد : رسول خدا ( ص ) در آن هنگام در خانه‌يى بود كه كنار كوه صفا قرار داشت . عمر حركت كرد و كنار آن خانه رسيد حمزة بن عبد المطلب و طلحة بن عبيد الله و تنى چند از خويشاوندان رسول خدا ( ص ) بر در خانه بودند . آنان همين كه عمر را ديدند كه مى آيد گويا ترسيدند و گفتند : اين عمر است كه مى آيد ، حمزه هم گفت : عمر است كه مى آيد اگر خداوند نسبت به او اراده خير فرموده باشد مسلمان مىشود و اگر چيز ديگرى اراده كند كشتن او بر ما آسان است . در اين هنگام پيامبر ( ص ) كه درون خانه بود و بر او وحى نازل مى شد شتابان بيرون آمد و خود را به عمر رساند و گريبان و جلو جامه‌اش را گرفت و حمايل شمشيرش را هم با دست ديگر گرفت و فرمود « اى عمر ، گويا نمى خواهى بس كنى تا خداوند بر تو بدبختى و درماندگى فرو فرستد همانگونه كه بر وليد بن مغيره فرو فرستاد » سپس فرمود « بار خدايا ، اين عمر است ، پروردگارا ، اسلام را با عمر عزت ببخش » عمر گفت : گواهى مى دهم كه پروردگارى جز خداى يگانه نيست و گواهى مى دهم كه همانا تو فرستادهء اويى . ساكنان آن خانه و كسانى كه بر در بودند چنان تكبيرى گفتند كه مشركانى كه در مسجد بودند شنيدند . همچنين روايت شده است كه پيش از ظهور اسلام به عمر مژده و وعده داده شده بوده است . در يكى از مصنفات ابو احمد عسكرى كه خدايش رحمت كناد خواندم كه عمر به صورت مزدور همراه وليد بن مغيره براى بازرگانى كه سرمايه‌اش از وليد