تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
شگفت انگيز بود . عمر تازيانه خواست و شروع به زدن آن مرد كرد سپس اين آيه را خواند كه « ما براى تو بهترين قصه‌ها را بيان مى كنيم » و مى گفت : اى واى بر تو مگر قصه و داستانى بهتر از كتاب خدا هست كسانى كه پيش از شما بودند به اين سبب هلاك شدند كه بر كتابهاى دانشمندان و كشيش هاى بزرگ خود روى آوردند و تورات و انجيل را رها كردند تا كهنه شدند و علمى كه در آنها بود از ميان رفت . ليث بن سعد روايت مىكند و مى گويد : جنازه مرد جوانى را كه هنوز موى بر چهره‌اش نروييده بود و او را كشته و كنار راه انداخته بود پيش عمر آوردند ، عمر در مورد او پرسيد و كوشش كرد و به هيچ خبرى دست نيافت و اين كار بر او دشوار آمد او دعا مى كرد و مى گفت : بار خدايا ، مرا بر قاتل اين جوان پيروزى ببخش چون نزديك به يك سال يا يك سال تمام از آن گذشت كودكى نوزاد را يافتند كه او را همانجايى كه جنازه جوان پيدا شده بود قرار داده بودند . نوزاد را به حضور عمر آوردند ، گفت : به خواست خداوند متعال به [ قاتل و ] خون آن مقتول دست يافتم . عمر نوزاد را به زنى سپرد و گفت از او نگهدارى و هزينه‌اش را از ما دريافت كن ، و بنگر چه كسى او را از تو مى گيرد و هرگاه ديدى زنى او را مى بوسد و به سينه‌اش مى چسباند جاى او را به من نشان بده و مرا آگاه كن . پس از آن ، روزى كنيزى پيش آن زن آمد و گفت بانوى من مرا پيش تو فرستاده است كه اين كودك را با من پيش او فرستى تا او را ببيند و سپس پيش خودت برگرداند . گفت : آرى كودك را پيش او ببر خود نيز با تو مى آيم . كودك را برد و پيش زن جوانى رفتند كه كودك را گرفت به سينه خويش چسباند و شروع به بوسيدن او كرد و مى گفت : فدايت گردم معلوم شد آن زن جوان دختر پير مردى از اصحاب رسول خدا ( ص ) و انصار است ، آن زن پيش عمر آمد و به او خبر داد ، عمر شمشير خود را برداشت و سوى خانه آن زن جوان رفت . پدرش را ديد كه بر در خانه نشسته است . به او گفت از احوال دخترت چه مى دانى گفت : او حق شناس ترين مردم نسبت به خدا و پدر خويش است ، وانگهى نماز و روزه او پسنديده است و به انجام امور دينى خويش قيام مىكند . عمر گفت : دوست دارم پيش او بروم و رغبت او را در كار خير بيفزايم . پيرمرد به درون خانه رفت و بيرون آمد و گفت : اى امير المومنين وارد شو . عمر وارد خانه