تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
گنهكاران و سركشان را با شمشير گردن ميزد . زيد بن اسلم از پدرش نقل مىكند كه ميگفته است : عمر براى كارى خلوت كرد و به من گفت ، مواظب در باش كه كسى نيايد . زبير آمد ، همين كه او را ديدم خوشم نيامد خواست وارد شود ، گفتم : عمر در پى انجام كارى است . به من توجهى نكرد و آهنگ وارد شدن به خانه كرد . من دست بر سينه‌اش نهادم ، او به بينى من كوفت و آن را خون آلود كرد و برگشت و رفت ، من پيش عمر رفتم . گفت : چه بر سرت آمده است گفتم : زبير اين چنين كرد . عمر كسى را پى زبير فرستاد و چون زبير آمد و وارد شد من هم رفتم و ايستادم تا ببينم عمر به او چه ميگويد . عمر به زبير گفت : چه چيزى تو را بر اين كار كه كردى واداشت . غلام مرا در برابر مردم خون آلود كردى ، زبير در حالى كه سخن او را با درشتى تكرار ميكرد كه « خون آلود كردى » گفت : اى پسر خطاب ، اينك براى ما در پرده قرار مى گيرى به خدا سوگند كه نه رسول خدا و نه ابو بكر هيچ گاه از من روى پنهان نكردند . عمر با حالت كسى كه عذر خواه باشد گفت : من در پى كارى از كارهاى خود بودم . اسلم ميگويد : همين كه شنيدم عمر از او پوزش ميخواهد از اينكه حق مرا از او بگيرد نا اميد شدم . زبير رفت . عمر به من گفت : او زبير است و آثار او چنان است كه ميدانى گفتم : حق من حق توست . زبير بن به كار در كتاب الموفقيات از قول عبد الله بن عباس نقل مىكند كه مى گفته است : در يكى از كوچه‌هاى مدينه همراه عمر بن خطاب پياده ميرفتم . ناگهان به من گفت : ابن عباس ، من دوست تو [ على ( ع ) ] را مظلوم ميبينم . با خود گفتم : به خدا سوگند ، نبايد در پاسخ براى اين كلمه بر من سبقت بگيرد اين بود كه فورى گفتم : اى امير المومنين داد او را بستان و حق او را به او برگردان . دستش را از ميان دستم بيرون كشيد و در حالى كه مدتى همهمه ميكرد پيشاپيش رفت سپس درنگ كرد من به او رسيدم . گفت : اى ابن عباس ، گمان نمى كنم چيزى آنان را از او باز داشته باشد جز اينكه قوم او سن و سالش را كم ميدانستند . با خود گفتم : اين گفتار از سخن نخست بدتر است . گفتم : به خدا سوگند ، خدا و رسولش ، او را كم سن و سال نشمردند آن هنگامى كه به او فرمان دادند ابلاغ سوره براءة را از
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 200 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى