تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
فراوانى شير آنها تو را شاد و كم شدن آن تو را اندوهگين ميكرد . عمرو عاص گفت : راست ميگويى و اين سخن مرا پوشيده بدار . محمد بن مسلمه گفت : چنين خواهم كرد . يكى از كنيزكان عبيد الله بن عمر به شكايت از او پيش عمر آمد و گفت : اى امير المومنين ، آيا داد مرا از ابو عيسى نمى ستانى عمر پرسيد : ابو عيسى كيست گفت : پسرت عبيد الله . عمر گفت : شگفتا ، مگر او كنيهء ابو عيسى براى خود برگزيده است آن گاه عبيد الله را فرا خواند و گفت : ببينم مگر تو كنيه ابو عيسى دارى عبيد الله خود را كنار كشيد و ترسيد . عمر دست او را گرفت و چنان به دندان گزيد كه فرياد كشيد سپس او را زد و گفت : اى واى بر تو مگر عيسى را پدرى است . مگر تو نمى دانى كه عرب چه كنيه‌هايى براى خود بر مى گزيند ، مثل ابو سلمه ، ابو حنظله ، ابو عرفطه ، ابو مرة . عمر هرگاه بر يكى از افراد خانواده خود خشم ميگرفت آرام نمى شد تا آن كه دست او را گاز بگيرد . گويند عبد الله بن زبير هم همين گونه بوده است . همچنين گفته‌اند : از نسل عمر هيچ حاكم عادلى حكومت نكرده است . مالك بن انس گويد : عمر بن خطاب هر دادگرى كه ميان فرزندانش بود به خود اختصاص داد و پس از او هيچ يك از نسل او اگر عهده‌دار حكومت شد عدالت پيشه نكرد . عمر و واليانى كه پس از او بودند هرگاه بر گنهكاران و سركشان خشم مي - گرفتند دستور ميدادند عمامه از سرش بردارند و او را مقابل مردم بر پاى بدارند چون زياد حاكم شد آنان را با تازيانه هم ميزد . مصعب پسر زبير علاوه بر تازيانه زدن سر آنان را هم ميتراشيد . چون بشر بن مروان به حكومت رسيد سركشان و گنهكاران را از زير شانه‌هايشان ميآويخت و بر كف دست آنان ميخ مى كوبيد . براى يكى از لشكريان كه بشر بن مروان او را به رى تبعيد كرده و به مرزبانى گماشته بود خويشاوندانش نامه نوشتند و شوق ديدار خود را از او متذكر شدند ، او در پاسخ ايشان نوشت . « اگر ترس از بشر و بيم شكنجه او نبود و اينكه سرزنش كننده دستهاى مرا در ميخ نبيند ، مرزبانى خود را رها و شما را ديدار ميكردم . . . » چون حجاج به حكومت رسيد گفت : اين كارها بازى و بازيچه است و