تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
را ميخورى همين براى اسراف بسنده است كه آدمى هر چه را اشتها مىكند بخواهد بخورد . عمر از كنار مزبله‌يى گذشت كه يارانش از بوى بد مزبله رنجه شدند . گفت : اين دنياى شماست كه بر آن حرص ميورزيد . سعد بن ابى وقاص هنگام جنگ قادسيه قبا و شمشير و كمربند و شلوار و پيراهن و تاج و كفشهاى خسرو را براى عمر فرستاد . عمر به چهره كسانى كه پيش او بودند نگريست تنومندتر و كشيده قامت تر ايشان سراقة بن مالك بن جعشم مدلجى بود . گفت : اى سراقه برخيز و بپوش . سراقه ميگفته است : در حالى كه بر آن جامه‌ها طمع بسته بودم برخاستم و آنها را پوشيدم . عمر گفت : پشت كن . پشت كردم . گفت : اينك روى به من كن . چنان كردم . گفت : به به عربى از بنى مدلج كه قبا و شلوار و كمربند و شمشير و ديهيم و پاى افزار خسرو را پوشيده است اى سراقه ، چه روز - هاى بسيار كه اگر چيزى به مراتب از اين كمتر از اسباب و جامه‌هاى خسرو در اختيار شما ميبود براى خودت و قومت مايه شرف بود . اكنون جامه‌ها را از تن خود بيرون آور و من بيرون آوردم . عمر آن گاه گفت : بارخدايا ، تو اين امور را از پيامبر خود كه به مراتب در پيشگاهت گرامى تر و محبوب تر بود و هم از ابو بكر كه از من گرامى تر و محبوبتر بود بازداشتى ولى به من ارزانى فرمودى . خدايا به تو پناه مى برم كه اين نعمتها را براى فريب من ارزانى داشته باشى . سپس چندان گريست كه آنان كه حضور داشتند بر او رحمت آوردند . آن گاه به عبد الرحمان بن عوف گفت : ترا سوگند مىدهم كه همين امروز اين جامه‌ها را بفروشى و پيش از آنكه شب فرا رسد ، بهاى آن را ميان مسلمانان تقسيم كنى . هنوز شب فرا نرسيده بود كه آن جامه‌ها فروخته و بهايش ميان مسلمانان تقسيم شد . عمر شبها شبگردى ميكرد ، قضا را گروهى از فروشندگان دوره گرد كنار مصلى فرود آمدند . عمر به عبد الرحمان بن عوف گفت : آيا موافقى كه من و تو از ايشان پاسدارى كنيم كه از دزد مصون مانند آن دو آن شب بيدار ماندند و نماز