نكتههايى از سخنان و اخلاق و روش عمر
ما اينجا نكتههايى از سخنان و اخلاق و روش عمر را ميآوريم . براى عمر مالى فراوان رسيد . عبد الرحمان بن عوف به او گفت اى امير - المومنين ، اگر مصلحت ميدانى بخشى از اين اموال را براى كارها و حوادثى كه ممكن است پيش آيد در بيت المال نگهدار . عمر گفت : اين كلمهيى است كه شيطان آن را عرضه داشته است ، خداوند مرا از فتنه آن نگهدارد و از حجت آن بى نياز فرمايد ، آيا امسال از بيم سال آينده عصيان فرمان خداوند كنم بايد براى ايشان تقواى خداوندى را فراهم آورم كه خداوند سبحان فرموده است « هر كس از خدا بترسد خداوند براى او راه بيرون شدن از گناه قرار ميدهد و او را از جايى كه حساب نمى كند روزى ميبخشد » . ابو موسى اشعرى مردى نصرانى را به دبيرى برگزيد . عمر براى او نوشت او را از كار بر كنار كن و مسلمانى را به جاى او بگمار . ابو موسى براى عمر مطالبى در مورد خوبى و ورزيدگى و ارزش آن مرد نوشت : « عمر در پاسخ او نوشت ما را نرسد كه ايشان را امين پنداريم در حالى كه خداوندشان خيانتكار دانسته است و نمى توانيم ايشان را بر كشيم و بلند پايه سازيم در حالى كه خداوند آنان را فرومايه و پست قرار داده است و نبايد در مورد دين از آنان اميد خيرخواهى داشته باشيم كه خداوند و اسلام آنان را ناخوش داشته است و نبايد آنان را عزت دهيم و حال آنكه به ما فرمان داده شده است كه بايد در كمال حقارت و كوچكى جزيه بپردازند . » ابو موسى نوشت « كار اين سرزمين جز با او به صلاح نمى آيد » .
عمر براى او نوشت : « آن نصرانى مرد و درگذشت . و السلام » .
عمر به خانه پسرش عبد الله رفت ، گوشتى تازه آويخته ديد . پرسيد : اين گوشت چيست گفت : هوس كردم و آن را خريدم . گفت : مگر اشتها به هر چيز پيدا كنى آن