از مصعب بن زبير به عبد الملك بن مروان . سلام بر تو ، من همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم . اما بعد ، « اى جوانمرد كبود چشم به زودى خواهى دانست كه من پرده و حجاب همسرانت را خواهم دريد ، و شهرى را كه تو در آن ساكنى چنان خواهم كرد كه خرابى و ويرانى از هر گوشهء آن آشكار گردد » .
همانا در قبال خداوند بر عهده من است كه به اين كار وفا كنم مگر آنكه توبه كنى و باز گردى و به جان خودم سوگند كه تو همسنگ عبد الله بن زبير نيستى و مروان همسنگ زبير بن عوام كه حوارى و پسر عمه پيامبر است نيست . كار را به اهل آن بسپار كه اگر بتوانى خويشتن را نجات دهى بزرگترين غنيمتها است .
و السلام .
عبد الملك مروان در پاسخ او چنين نوشت : « از بنده خدا عبد الملك امير المومنين به شخص زبونى كه هر كس او را مصعب [ سركش ] ناميده بر خطا رفته است . سلام بر تو ، همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى كنم . اما بعد ، آيا مرا بيم مى دهى و تا امروز نديدهام كه گنجشك عقاب را بيم دهد آخر عقاب چه هنگامى با گنجشك روياروى مىشود كه از جنگجويان او پرده بر درد آيا شيران بيشه را به گرگان بيم مى دهى و حال آنكه شيران پيشه گرگان را يك باره فرو ميبلعند .
اما آنچه در مورد وفاى خود ذكر كردى ، به جان خودم سوگند كه پدرت هم مى خواست با افراد گمنام قريش براى تيم وعدى وفا كند و چون كارها بدست صاحب آن يعنى عثمان كه داراى نسب شريف و تبار گرامى بود افتاد براى او غائلهها برانگيخت و دام ها بگسترد تا به خواستهء خود در آن مورد رسيد سپس مردم را به بيعت با على فرا خواند و خودش هم با او بيعت كرد و چون كارها براى على ( ع ) رو به راه شد و همگى در مورد او هماهنگ شدند ، همان حسد قديمى كه نسبت به خاندان عبد مناف داشت او را فرا گرفت و عهد على را شكست و بيعت او را آن هم پس از آنكه استوار كرده بود ، گسست و فكر و انديشه بدى كرد و خدايش بكشد چه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢٦