در آن دره بود و مردان و خويشاوندان عهدهدار كفالت آن حضرت بودند . اما اينكه تو سواره جنگى كنى و من پياده اى كاش آن سوار كارى تو در جنگ با عمرو بن عبدود يا در جنگ احد هنگام جنگ با طلحة بن ابى طلحه يا در جنگ خيبر با رويارويى با مرحب سود بخش مى بود . اسبى كه در آن روزگاران بر آن سوار مى - شدى و جنگ مى كردى درمانده و زبون تر از بزگرفتار به گرى بود ، و آن كس كه فرشتگان بر او سلام دهند برتر از كسى است كه فرشتگان به صورت او فرود آيند چرا كه فرشتگان به صورت دحيه كلبى هم فرود آمدهاند ، آيا اين موجب مىشود كه دحيه از من برتر باشد اما اينكه تو حوارى رسول خدا باشى اگر خصائص مرا در قبال اين خصيصه بر شمرى وقت و زمان را فرا خواهى گرفت و چه بسا سكوت كه از سخن گفتن رساتر است .
اينك به بحث نخست بر مى گرديم و مى گوييم همين كه طلحه و زبير از سوى على ( ع ) و رسيدن به امور دنيوى از جانب او نوميد شدند آنچه در دل نهان داشتند بيرون ريختند و پيش از آنكه از او جدا شوند با او بگو و مگو و ستيزى ناپسنديده كردند .
شيخ ما ابو عثمان جاحظ در اين باره چنين روايت مىكند : طلحه و زبير پيش از آنكه آهنگ مكه كنند همراه محمد بن طلحه پيامى براى على ( ع ) فرستادند . آن دو به محمد گفتند : به على عنوان « امير المومنين » مده فقط به او « ابو الحسن » بگو و سپس پيام ما را بدين گونه به او برسان كه انديشه و گمان ما در مورد تو به سستى و نوميدى مبدل شد ، ما كار را براى تو رو به راه و حكومت را استوار ساختيم و مردم را از هر سو بر عثمان شورانديم تا كشته شد و چون مردم براى حكومت به جستجوى تو در آمدند ما شتابان پيش تو آمديم و با تو بيعت كرديم و گردن همه اعراب را به سوى تو كشانديم و مهاجران و انصار در بيعت تو از ما پيروى كردند ولى همين كه زمام كار را بدست گرفتى با انديشه خود مستبد شدى و به ما اعتنايى نكردى و همچون زن سالخوردهيى كه كسى رغبت ازدواج با او نمى كند ما را به حال خود رها كردى و خوارى و زبونى كه با كنيزان مىشود نسبت به ما روا داشتى و كار خود را به اشتر و حكيم بن جبله و ديگر اعراب و زورمندان شهرستانها واگذار كردى ، داستان ما و آرزوهاى ما از تو و اميدهاى ما از
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢٣