آن پيمان بسته است وفا كند خداوند به زودى پاداشى بزرگ به او ارزانى مى دارد » .
طبرى در تاريخ خود روايت مىكند كه چون طلحه و زبير با على عليه السلام بيعت كردند از او خواستند كه آنان را بر كوفه و بصره اميرى دهد . فرمود : شما پيش من باشيد كه حضور شما بر زيور من بيفزايد كه من از دورى شما دلتنگ مى - شوم .
طبرى مى گويد . على عليه السلام پيش از بيعت كردن آن دو به ايشان فرمود « اگر دوست مى داريد شما با من بيعت كنيد و اگر دوست مى داريد من با شما بيعت كنم » گفتند : نه ، ما با تو بيعت مى كنيم . آن گاه پس از آن گفتند كه ما از ترس جان با او بيعت كرديم و مى دانستيم كه او با ما بيعت نخواهد كرد . سپس چهار ماه پس از كشته شدن عثمان به مكه رفتند و خروج كردند .
طبرى همچنين در تاريخ خود نقل مىكند كه چون مردم با على عليه السلام بيعت كردند و حكومت براى او استوار شد طلحه به زبير گفت : چنين مى بينم كه براى ما از اين حكومت چيزى بيشتر از سياهى پوزه سگ نباشد . طبرى همچنين در تاريخ خود نقل مىكند كه چون مردم پس از كشته شدن عثمان با على عليه السلام بيعت كردند ، على بر در خانه زبير آمد و اجازه خواست .
ابو حبيبة برده زبير مى گويد : چون به زبير خبر دادم شمشيرش را از نيام بيرون كشيد و آن را برهنه زير تشك خود نهاد و گفت به على اجازه ورود بده و من اجازه دادم .
على آمد و سلام داد و همان گونه كه ايستاده بود بدون آنكه سخنى بگويد بازگشت .
زبير به من گفت : بدون ترديد براى كارى آمد كه انجام نداد و نگفت . برخيز و همانجا كه على ايستاده بود بايست و ببين آيا از شمشير چيزى مى بينى . من برخاستم و همانجا ايستادم و زبانه شمشير را ديدم و به زبير گفتم : هر كس كه اينجا بايستد زبانه شمشير را مى بيند . زبير گفت : آرى همين مسأله آن مرد را به شتاب واداشت .
شيخ ما ابو عثمان جاحظ نقل مىكند كه مصعب بن زبير براى عبد الملك چنين نوشت :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٢٥