وانگهى همين اعتراض را بايد نسبت به پيامبر ( ص ) وارد دانست كه آن حضرت با داشتن آن همه دشمن در مدينه روز و شب تنها از خانه بيرون مى آمد و بر سر هر سفره كه دعوت مى شد بدون هيچ گونه مواظبت و تدبيرى حاضر مى شد و مى خورد تا آنجا كه از دست زنى يهودى گوشت گوسپندى را كه به زهر آلوده كرده بود خورد و چنان بيمار شد كه بيم مرگ بر آن حضرت مى رفت و پس از آنكه بهبود نسبى يافت همواره از آن همچنان ناراحت بود و سرانجام نيز در اثر همان رحلت فرمود و به هنگام بيماريى كه منجر به مرگ او شد مى گفت « من از همان خوراك مى ميرم » .
در آن روزگاران عرب حراست و پاسدارى نداشت ، غافلگير ساختن و حمله ناگهانى را هم نمى شناخت و اين كار در نظر ايشان بسيار زشت بود و همواره غافلگير كننده را سرزنش مى كردند كه شجاعت غير از آن بود و غافلگير ساختن كار اشخاص ناتوان و مردان درمانده بود . وانگهى هيبت على ( ع ) چنان در سينههاى مردم جاى گرفته بود كه هيچ كس را گمان آن نبود كه در جنگ با او پيش قدم شود يا او را غافلگير كند ، و على عليه السلام به چنان آوازهيى از دليرى رسيده بود كه هيچ - يك از قدما و متأخران نرسيده بودند ، آن چنان كه همه دليران عرب از نام او مى ترسيدند .
مگر نمى بينى كه عمرو بن معدى كرب مرد شجاع عرب كه در آن مورد ضرب المثل است به روزگار عمر كارى كرد كه عمر را ناخوش آمد و مكر و حيلهيى ساخت كه عمرو به بيم افتاد و براى او نوشت به خدا سوگند ، اگر بخواهى بر همين كار پايدار بمانى مردى را گسيل مى دارم كه خود را در قبال او بسيار كوچك پندارى ، شمشيرش را بر فرق سرت مى نهد و از ميان را نهايت بيرون مى كشد . عمرو بن معدى كرب چون بر آن نامه آگاه شد گفت : به خدا سوگند ، عمر مرا به على بن - ابى طالب تهديد كرده است .
به همين سبب است كه شبيب بن بجره همين كه ديد ابن ملجم پارچه ابريشمى بر سينه و شكم خود مى پيچد به او گفت : اى واى بر تو چه قصد دارى گفت : مى خواهم على را بكشم . شبيب گفت : زنان گم كرده فرزند بر تو بگريند آهنگ كارى شگرف كردهاى ، چگونه بر آن توانا خواهى بود ، و شبيب بعيد مى دانست كه ابن ملجم بتواند آنچه را قصد دارد انجام دهد و آن را كارى بسيار دشوار مى دانست .
در اين مورد و نظاير آن گمان غالب حاكم است و آن كس كه گمانش بر سالم ماندن است و چنين گمان مى برد كه با آزادى و طريق معمولى سالم مى ماند هيچ
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٥