ما در جشن شركت كن تو خداى خويش را بخوان ما هم خداى خويش را مى - خوانيم اگر دعاى تو برآورده شد ما از تو پيروى مى كنيم و اگر دعاى ما پذيرفته و برآورده شد تو از ما پيروى كن . فرمود : آرى ، و با ايشان بيرون آمد . آنان بتهاى خويش را فراخواندند و از آنان خواستند پاسخ دهند و نيازشان را برآورند و پاسخى داده نشد . سالارشان كه جندع بن عمرو بود به صخرهاى كه به تنهايى كنار كوه قرار داشت اشاره كرد و نام آن صخره « كائبة » بود و به صالح گفت براى ما ناقهيى پشمالو و شكم بزرگ كه شبيه شتران بختى خراسان باشد از اين سنگ بيرون آور و اگر چنين كردى تو را تصديق مى كنيم و دعوتت را مى پذيريم .
صالح ( ع ) از آنان عهد و پيمانهاى استوار گرفت و گفت : اگر چنين كنم آيا ايمان مى آوريد و تصديق مى كنيد گفتند آرى . صالح نخست نماز گزارد و سپس پروردگار خويش را فراخواند ، آن سنگ چنان به ناله و اضطراب در آمد كه ناقه براى زاييدن كره خود چنان مىكند و ناگاه سنگ شكافته شد و ناقهاى شكم بزرگ و پشمالو و تنومند كه ده ماهه باردار بود از آن بيرون آمد و بزرگان ايشان نگاه مى - كردند ، سپس از آن ناقه كرهاى كه به بزرگى مادر بود زاييده شد . جندع و گروهى از قوم او به صالح ايمان آوردند ولى گروهى از سران ايشان مانع ايمان آوردن پيروان شدند . آن ناقه با كره خود علفها را مى چريد و آب مى آشاميد و روز در ميان ظاهر مى شد روزى كه نوبت او بود سر خود را داخل چاه مى كرد و سر بر نمى داشت تا همه آب چاه را مى آشاميد و سپس ميان پاى خود را مى گشود و آنان هر چه شير مى خواستند از او مى دوشيدند آنچنان كه همه ظرفهاى آنان آكنده از شير مى شد و مى آشاميدند و اندوخته مى كردند . چون هوا گرم و تابستان مى شد او پشت دره مى رفت در نتيجه چهارپايان آن قوم مى گريختند و به اين سوى دره مى آمدند و چون هوا سرد مى شد و زمستان فرا مى رسيد آن ناقه به اين سوى دره مى آمد و دامهاى ايشان به سوى ديگر مى گريختند و اين كار بر ايشان دشوار آمد و دو زن به نامهاى عنيزة يا غنم و صدفة دختر مختار - كه داراى دامهاى بسيار بودند و به آنان زيان بسيار مى رسيد ، كشتن و پى كردن ناقه را در نظر آن قوم آراستند و سرانجام آن را پى كردند . شخصى به نام قدار احمر ناقه را پى كرد و كشت و سپس گوشتش را تقسيم كردند و پختند .
كره ناقه به كوهى كه نامش قاره بود بالا رفت و سه بار نعره زد ، صالح ( ع )
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٧