گنهكارانى كه ريختن خون آنان را روا دانسته است نظير حد قتل يا زناى محصنه يا اعدام راهزنان و كسانى كه ستمگرانه خروج مى كنند اين شكنجه را روا نداشته است و امير المومنين على عليه السلام هيچ گاه از آن گروه نبوده است كه حكم و شريعت خدا را رها كند و براى پيروزى بر دشمن و شكست دادنش به كارى حرام متوسل شود و به همين سبب بود كه هرگز شبيخون زدن و فريبكارى و پيمان شكنى را نيز روا نمى دانست . وانگهى ممكن است على عليه السلام چنين پنداشته باشد كه اگر شاميان از آب محروم شوند انگيزهيى براى حملههاى سخت از سوى آنان بر لشكرش گردد و ممكن است ميان آنان شمشير نهند و همه را از پاى درآورند و به سبب كوشش بسيار براى ورود به كنار فرات عراقيان را به سختى شكست دهند و بستن آب به روى آنان از مهمترين انگيزهها بود كه تن به مرگ دهند و تا پاى جان بكوشند ، كيست كه برابر لشكرى گران و انبوه و خشمگين كه تشنگى بر آنان فشار مى آورد و آب را چون شكم ماهيها مى بينند ايستادگى كند ، آن هم در حالى كه ميان ايشان و آب فقط قومى نظير خودشان بلكه به شمار كمتر و ساز و برگى اندك تر مانع و حايل باشند و به همين جهت بود كه چون معاويه ميان عراقيان و آب مانع شد و گفت آنان را از آمدن به كنار آب منع مى كنم و با تيغ تشنگى مى كشم . عمرو بن عاص به او گفت : ميان ايشان و آب را رها كن آنان از آن گروه نيستند كه آب را ببينند و از دستيابى به آن خوددارى كنند . معاويه گفت : نه ، به خدا سوگند كه رها نمى كنم .
عمرو عاص انديشه او را نادرست دانست و گفت : آيا گمان مى كنى پسر ابى طالب و عراقيان در قبال تو مى ايستند و از تشنگى مى ميرند و حال آنكه آب در دسترس و شمشيرهاى ايشان در دستهاى آنان است معاويه لجبازى كرد و گفت : قطرهيى آب به آنان نخواهم داد همانگونه كه عثمان را تشنه كشتند . چون عراقيان را تشنگى فرا گرفت ، على عليه السلام به اشعث و اشتر اشاره كرد تا حمله كنند و آن دو با كسانى كه همراهشان بودند حمله كردند و چنان ضربتى بر شاميان زدند كه موهاى پسر بچهها از بيم آن سپيد شد . معاويه و همفكرانش و كسانى كه از نظر او پيروى كرده بودند گريختند همچون گريختن گوسپندانى كه پلنگان بر آنان حمله آورند و نهايت كوشش معاويه اين بود كه فقط بتواند سر خويش را بگيرد و خود را نجات دهد . عراقيان آب را متصرف شدند و شاميان را از آن كنار زدند و آنان به بيابان خشك عقب
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 103
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٣