به شام مىفرستم نافذ داريد ، و هيچ سخن در ان مگوئيد تا بروند ، كه بجان من ، كه او سزاوار إمارت است و همچنين پدرش سزاوار إمارت بود ، و اگر چه شما را در إمارت پدرش سخن گفتيد ، چنان كه اين ساعت در إمارت وى سخن مىگوئيد ، و مىگوئيد كه : چون باشد كه جوانى كودك بر سر بزرگان مهاجر و أنصار أمير باشد ؟
اين قدر بگفت و فرود آمد و بعد از ان لشكر بيرون شدند . و سبب اين سخن آن بود كه ، چون سيّد ، عليه السّلام ، أسامة بن زيد را بفرمود كه بغزو شام رود و لشكرى بسيار از مهاجر و أنصار بفرمود كه با وى بروند ، در آن روز رنجورى [ 1 ] سيّد ، عليه السّلام ، ظاهر شد ، و مردم رغبتى چنان نمىنمودند كه با أسامة بن زيد بروند ، از بهر آنكه أسامة بن زيد جوان و كودك بود و مردم مىگفتند كه : چون شايد بودن كه وى حكم بر بزرگان مهاجر و أنصار كند ، و از اين سبب لشكر توقّف مىنمودند و روز بروز همى كردند و از مدينه بيرون نمىرفتند ، و سيّد ، عليه السّلام ، آن باز مىشنيد و مىرنجيد ، و باز آنكه رنجور بود ، عظيم دل در بند آن داشت كه آن لشكر بجانب شام روانه شود . پس روزى برخاست و عصابه بر سر بست و بر منبر رفت و ايشان را * موعظت و پند فرمود و گفت : اى مردمان ، أسامة بن زيد سزاوار أميريست ، و پدرش سزاوار أميرى بود ، و فرمان وى كه بريد همچنانست كه فرمان من مىبريد . پس چون اين سخن از سيّد ، عليه السّلام ، بشنيدند ، لشكر خرسند شدند و با أسامة بن زيد بيرون شدند ، و چون يك منزل رفته بودند [ 2 ] ، خبر وفات سيّد ، عليه السّلام ، بديشان رسيد .
هامش
[ ( 1 - ) ] مج : و هم در آن زودى رنجورى .
[ ( 2 - ) ] بر طبق مدلول متن عربى ج 4 ص 300 ، لشكر با اسامة بن زيد بيرون شدند و چون يك فرسخ رفته بودند در جرف توقف كردند تا ببينند خداوند دربارهء پيغامبر چه حكم فرمايد .