تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 1106

مساهمون:

ص١١٠٦
ديگر بار همان سخن باز گفتم ، پس سيّد ، عليه السّلام ، بر من خشم [ 1 ] گرفت و گفت : إنّكنّ صواحب يوسف . گفت : شما از آن زنان‌ايد [ 2 ] كه يوسف را از راه ببرديد و بر وى دروغ گفتيد ، يعنى خاموش باشيد كه زنان ناقص عقل باشند و در غور هيچ كار نرسند . و عايشه ، رضى اللّه عنها ، گفت كه : من اين سخن از بهر آن مىگفتم كه مىدانستم كه مردم نتوانند ديدن كه كسى قائم مقام پيغمبر خداى باز ايستد و بجايگاه وى نماز كند ، و ترسيدم كه پدرم دشمن گيرند و خواستم و كه إمامت باز ديگرى افگند [ 3 ] . و روايتى ديگر آنست كه : چون رنجورى وى ، عليه السّلام ، سخت شد و به نماز نتوانست رفتن و وقت نماز در رسيد ، و بلال بقاعدهء هر روز آواز داد و قامت گفت ، و جماعتى پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، نشسته بودند ، ايشان را گفت : برويد و أبو بكر را بگوييد تا با مردم نماز كند . و عبد اللّه بن زمعه حاضر بود و گفت : من برخاستم كه بروم و أبو بكر را بگويم تا با مردم نماز كند ، برفتم و أبو بكر نه حاضر بود در مسجد ، و عمر را گفتم : يا عمر برخيز و با مردم نماز كن . عمر ، رضى اللّه عنه ، برخاست و با مردم نماز كرد . و عمر را ، رضى اللّه عنه ، آوازى درشت بود ، و چون گفت : اللّه أكبر ، سيّد ، عليه السّلام ، در اندرون حجره آواز وى بشنيد و گفت : فأين [ 4 ] أبو بكر ؟ يأبى اللّه ذلك و المسلمون ، يأبى اللّه ذلك [ و المسلمون ] .
هامش
[ ( 1 - ) ] مج : از سخن من خشم . [ ( 2 - ) ] مج : يعنى شما اى زنان آنيد . [ ( 3 - ) ] مج : خواستم تا تمامت كار امامت با ديگرى افگند . [ ( 4 - ) ] در اصل : ان ابو بكر .
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 1106 | قاضى ابرقوه